#عروس_برف_پارت_226
اون شب رو با گیسو و غزل و اذر توی اتاق من به صبح می رسونیم و کلی از دست غزل می خندیم.بهش قبلش سفارش کرده بودم که هیچ حرفی نباید جلوی مامانم اینا بزنه و اون هم خیلی خوب سکوت کرده بود.
یوسف و خاله اینا هر روز بهم سر میزدن و دیدن هر روزه ی یوسف برام مثل یه خواب شیرین و دوشتداشتنی بود.
می دیدم که رفتارش نسبت به قبل باهام بهتر شده و سعی می کنه که کمتر کدورتی بینمون ایجاد بشه.من به همین هم راضی بودم.به این ارامشی که بینمون بود راضی بودم.
افتتاحیه کلینیک 4 شنبه بود.
از دیشب تصمیم گرفته بودم که صبح به بیمارستان برم و این دو سه روز اخر هفته رو توی بیمارستان باشم.با صدای ساعت از خواب بیدار میشم .
دست و صورتم رو می شورم و لباس هام رو می پوشم تا جلوی هر گونه مخالت مامان رو بگیرم.اروم از پله ها پایین میرم و چشم تو چشم مامان میشم.
لبخند میزنه و زودتر از من بهم صبح بخیر میگه و بعدش تازه متوجه ظاهر اراسته ام میشه و فوری چین می اندازه توی پیشونیش.
اروم سمتش میرم و می گم:صبح مامان خانوم هم بخیر باشه.و به صورتش نگاه می کنم و می گم:اِ اِ اخم؟چرا اول صبحی اخم کردی مامان جونم؟!
اشاره ای به ظاهر من می کنه و می گه:تازه یکم بهتر شدی!کجا می خوای بری؟
سرم و کمی کج می کنم و با حالتی مظلوم می گم:می خوام یه سر برم بیمارستان.خودم خسته شدم از بس خوردم و خوابیدم.تو این چند وقت 3 کیلو وزن اضافه کردم و این اصلا نشونه ی خوبی نیست!
دستی به صورتم می کشه و می گه:به شرطی میزارم بری که مواظب خودت باشی.بچه نداری که بفهمی وقتی یه خار کوچیک به دستش میره ادم چه حالی میشه،اونوقت حتی به خودت اجازه نمی دادی که پات رو از در خونه بیرون بزاری..
چقدر مهر مادریش رو می پرستیدم.خم میشم و صورت نرمش رو می بوسم و می گم:چشم حاج خانوم.بخدا مواظبم.تند تند بهت زنگ میزنم خوبه؟
می دونم که چشماش ازم می خواد که بازم استراحت کنم ولی واقعا از موندن توی خونه خسته شدم.اروم سری تکون می ده و می گه:حالا بیا بریم صبحانه بخور..داشتم می اومدم صدات کنم.
چشمی می گم و با هم به سمت اشپزخونه حرکت می کنیم.
برام اژانس می گیره و به راننده اژانس سفارش می کنه که اروم رانندگی کنه!
لبخندی میزنم و به راننده می گم که راه بیفته.قبل از رسیدنم به بیمارستان به غزل زنگ میزنم و وقتی می فهمم که اونم تا غروب بیمارستانه خوشحال میشم. به احتمال زیاد یوسف هم بیمارستان بود امروز.
تا رسیدنم به طبقه ی بالا ،کلی به سلام و حال و احوال ها و جویا شدن های حالم واب میدم تا بالاخره میرسم به غزل.
با دیدنم از پشت میز فوری بیرون میاد و می گه:به به چشممون به جمال خانوم سعادت روشن شد!
romangram.com | @romangram_com