#عروس_برف_پارت_225

چشمام گرد میشه.چقدر زود گذشته بود.فقط 11 روز دیگه!

اروم می خنده و به شوخی می گه:چشمات چرا چپ شد یهو؟

اصلا به کل مراسم افتتاحیه کلینیک رو از یاد برده بودم.چقدر دلم می خواست اون روز خوب تر از همیشه به نظر بیام مخصوصا وقتی که حدس زده بودم بانیه ان طرح دکتر نوبخت هستش.

نگاهی به دستم می کنم و می گم:خیلی دلم می خواست می تونستم ...ولی با این اوضاع..با این دست؟و ناراحت چشمام رو از دستم می گیرم و به صورتش نگاه می کنم.

جدی نگام می کنه و می گه:بهانه نیار.حضورت لازمه اذیـن. اگه مشکلت دستته که باید بگم خودم ترتیبش رو میدم که برای اون روز یه اتل ساده ببندی.خوبه؟!

لبخندی می زنم.پس فکر همه جاش رو کرده بود.

کمی خودم رو لوس می کنم و می گم:اوکی..فقط باید یکم فکر کنم و لبخندی پلیدانه میزنم.

می فهمه. می گه:باشه...می خوای فکر کنی فکر کن.ولی بدون که باید اون روز بیای.هیچ عذرو بهانه ای پذیرفته نیست آذین. و از روی مبل بلند میشه.

از اینکه اینطور خواستنی و توی حرفاش بهم می فهمونه که دوست داره نارش حضور داشته باشم ته دلم قند اب میشه.

نگاش می کنم و می گم:حالا کجا داری میری؟!

پیراهنش رو مرتب می کنه و دستی به شلوارش می کشه:می خوام برم یهسر بیمارستان.بعدش با دکتر مظاهر قراره بریم کلینیک و بعدشم دوباره خدمت میرسم و در حالیکه سرش رو بلند می کنه و نگام می کنه می گه:داروهات رو بخور..بعدم استراحت کن.

صدای معترض گیسو باعث خندم میشه..

-داداش..کمتر تحویلش بگیر...همینجوری لوسش کردین دیگه!

یوسف می خنده و با صدای نسبتا بلندی می گه:بزار از این روزا استفاده کنه!تنبهش هم به وقتش و با شیطنت نگام می کنه.

اخم می کنم که صدای خنده اش بلندتر میشه و به سمت کیف چرمش میره و با صدای بلند خداحافظ می گه و هنوز در رو نبسته بود که دوباره سرش رو میاره تو و می گه:مامان چیزی بیرون لازم نداری؟صدای نه گفتن بلند خاله رو می شنوه و با تکون دادن دستش برام، از خونه بیرون میزنه.

پلک هام رو اروم می بندم و به این فکر می کنم که تا قبل از رسیدن مامان اینا و غزل باید یکم استراحت کنم.هنوز اوضاع جسمیم اونقدرا هم روبراه نشده بود.ولی از اینکه بقیه رو بیشتر از این نگران خودم کنم شرمنده بودم.

اروم از جام بلند میشم و چند دقیقه هم کنار خاله و گیسو توی اشپزخانه می ایستم و کمی کمکشون می کنم که گیسو دستم رو می گیره و میبرتم توی اتاق و در حالیکه تهدیدم می کنه که تا ساعت 6 حق خروج از اتاقم رو ندارم در اتاق رو میبنده و میره و من با لبخند روی تخت دراز می کشم و چشمام رو می بندم.

وقتی مامان میاد دیگه نمی تونم جلو دارش بشم به زور شب رو توی خونه ام نگهشون می دارم و فرداش باهاش میرم خونشون.


romangram.com | @romangram_com