#عروس_برف_پارت_224

دست هاش رو توی جیب شلوار خوش دوختی که پوشیده فرو میبره.

توی دلم قربون صدقه ی تیپش میرم...پیراهن چهار خونه ی خوشرنگش و موهای کوتاه شده و مرتبش...صورت اصلاح شده و بوی خوش عطرش...همشون حس خوبی بهم میدن مشغول دید زدنش بودم که میگه:همه منتظر خانومن!ولی خانوم انگار قصد ندارن بیان بیرون اره؟!

برمی گردم سمتش و می گم:ببیخشید..بریم من اماده ام.

هیمن که قدمی به سمتش برمیدارم می گه:دستت چطوره؟اذیتش که نمی کنی؟!

خنده ی ارومی می کنم و می گم:اگه اون اذیتم نکنه،منم کاری باهاش ندارم!

مهربون و اروم می خنده و می گه:اوکی..بدو بریم .مثلا من اومدم تو رو ببرم ،خودمم دیر کردم!و همون موقع صدای معترض خاله بلند میشه و هر دو اروم می خندیم.

دستش رو به سمت در می گیره و من، لبخندی بهش میزنم و کنارش از اتاق خارج میشم.

کنار بقیه مشغول خوردن غذا میشیم.سرناهار تصمیم گرفته میشه که من زنگ بزنم و برای شام مامان اینا رو دعوت کنم و اونوقت اونا هم بفهمن که مثلا من از پله ها افتادم و این بلا سرم اومده!

از اینکه هیچ حرفی در مورد نیما نمی زنن، بی نهایت ازشون ممنونم.حتی تکرار اون چندساعتی که کنار نیما بودم هم من رو به یاد مرگ می انداخت!هر چند کمی برای گیسو گفته بودم و اون هم از دل نگرانی ها و ترس های یوسف گفته بود و عشقش به من رو یاد اوری کرده بود!

قبل از اینکه با مامان اینا حرف بزنم زنگ میزنم به غزل!وقتی صدام رو می شنوه اینقدر جیغ جیغ می کنه که حد نداره!یکمم گریه می کنه و وسطش می خنده و می گه که همش از درد دلتنگیه و نگرانی! کمی که صحبت می کنیم بهش می گم که برای شام بیاد اینجا و می خوام مامانم اینا رو هم بگم ،از خداخواسته بود. بی هیچ چون و چرایی قبول می کنه و خوشحالم می کنه.

به مامان اینا هم زنگ میزنم و وقتی خیالم از بابت اومدنشون راحت میشه،خاله اجازه ی هیچ کاری رو بهم نمیده و می گه که باید برم تو اتاقم و استراحت کنم تا وقتی مامان اینا اومدن بیشتر سرحال بشم و مامانم کمتر غصه بخوره.

به ناچار قبول می کنم و کارا رو می سپارم به گیسو و خاله و خودم به سمت اتاقم راه می افتم که یوسف میانه راه،صدام میزنه.توی جام می ایستم و می چرخم سمتش!

-آذین؟می تونی یه چند دقیقه بیای بشینی؟باهات کار دارم!

راه رفته رو بر می گردم و کنارش روی مبل سه نفره با فاصله و با کمی تعجب می شینم.

یعنی چکارم داشت؟!

به صورتش نگاه می کنم که می گه:خب؟ببینمت ...و با لبخند در حالیکه صورتم رو از نظر می گذرونه می گه:می بینم که رنگ و روت برگشته ..انگار غذای ظهر بهت مزه داده اره؟

لبخندی میزنم و منتظر نگاش می کنم.ادامه میده.

- به نظرت می تونی اخر هفته ی دیگه توی جشن افتتاحیه کلینیک شرکت کنی؟!


romangram.com | @romangram_com