#عروس_برف_پارت_223
اینبار وقتی چشم باز می کنم می بینم که همه دور رو برم هستند و از خانواده ی خودم فقط امیرعلی با صورتی گرفته و پکر!
امیرعلی جلو میاد و در اغوشم می گیره..خاله قربون صدقه ام میره و گیسو از خوشحالی اشک میریزه و عمو یونس برام کمپوت باز می کنه و یوسف...مرد ِ خواستنیه من ،گاهی توی چشمام خیره میشه و توی سکوت بهم لبخند میزنه!
دیدن لبخندش...مهربونیه چشماش...همه و همه باعث میشه که احساس کنم تنها کار درست زندگیم،عاشق این مرد بودنه!که تنها کار درستم تپیدن قلبم برای این مرد و نگاهشه!
نیم ساعت هم نگذشته بود که پرستار اومد و همه رو یکی یکی از اتاق بیرون کرد.
قبلش ،امیرعلی پیشنهاد داد که وقتی برگشتم خونه به مامان اینا خبر بدیم که از پله ها افتادم تا یکمم اوضاع جسمی و روحیم ارومتر شده باشه و مامان به چیزی شک نکنه!و برای اینکه شک نکنن که خیلی کم پیدا شدم یه زنگ به مامان و یه زنگ به اذر بزنم و کمی باهاشون حال و احوال کنم.
وقتی که صدای مامان رو شنیدم بی اراده بغض کردم.چقدر خوب بود که هنوزم کنارم داشتمش...و چقدر بهتر بود اگه الان پدرمم کنارمون بود!
گیسو کنارم می مونه و خاله و عمو یونس برمی گردن خونه و امیرعلی و یوسف پیش سرهنگ دیانت میرن و نزدیکی های ظهر دوتاشون بر می گردن!
از یوسف می خوام ه هر چی زودتر کارهای ترخیصم رو انجام بده!دلم ارامش بودن توی خونه رو می خواد.خونه ی خودم!
غز میزنه و می گه:تو تازه دیشب اومدی اینجا و یه عمل داشتی اونوقت می گی می خوای بری خونت؟!و اخم می کنه!
به گیسو نگاه می کنم و می خندم..و اروم می گم:خب چرا دعوام می کنی؟خسته شدم.حالمم که خوبه..اگه خیلی نگرانمی می تونم پیشنهاد بدم که چندوقتی پرستارم باشی!چطوره؟
صدای خنده ی گیسو و امیرعلی بلند میشه و من هم لبخندزنان به یوسف که دست به سینه روبروم ایستاده و با نگاهش برام خط و نشون می کشه ،نگاه می کنم .
به اصرار یوسف یه شب دیگه رو هم توی بیمارستان می گذرونم و به اصرارهای زیاد خودم و پافشاری های زیادم بعد از مرخص شدن به خونه ی خودم میرم و خانواده ی خاله اینا میان خونه ی من!
وقتی مشغول تعویض لباسهام میشم تازه می بینم که چقدر پای راستم کبود شده!آهی می کشم و لباس هام رو عوض می کنم و در جواب سوال گیسو که می گفت اذین کجایی پس؟!با صدای بلندی می گم:توی اتاقمم عزیزم..الان میام.شما شروع کنید منم میام.
این چندروز بدوری از بیمارستان و کارهام عقب افتاده بودم و همه و همه ی اینها رو مدیون اون ادم پست بودم.فقط دیروز قبل از ترخیصم خود سرهنگ دیانت به دیدنم اومد و تقریبا یک ساعتی باهم حرف زد و هر چیز رو که می دونستم و نمی دونستم و شک داشتم رو بهش گفتم و ازش خواستم که هر کاری مربوط به مجازاتش میشه انجام بدن و از هیچی دریغ نکنن!
مرد خوبی بود.سعی کرده بود ارومم کنه و بهم یاداوری کنه که نیما ادمیه با کلی مشکلاتی اخلاقی و روانی!و اینکه جای این ادم توی زندان ها نیست،توی تیمارستانه!البته هر جور که من مایل باشم همون کار رو انجام میدن.
لباس که از دستم روی زمین افتاده بود رو برمی دارم و روی تخت میزارمش.از اینکه یه دستی باید کارهام رو انجام می دادم کلی عذاب می کشیدم.و از اینکه روی پیشونیم جای 5 تا بخیه خودنمایی می کرد بیشتر حرصی می شدم.
سیاهی های پایین چشمام کمی بهتر شده بود و قیافه ام کمی عادی تر نشون میداد.
هنوز مشغول دید زدن خودم توی اینه بودم که با دیدن تصویر یوسف که درست در چند قدمیم ایستاده بود و عکسش کامل توی اینه ایستاده بود،بدون اینکه برگردم لبخند میزنم و می گم:اِ تو کی اومدی؟پس چرا نرفتی ناهار بخوری؟! و از توی اینه بهش نگاه می کنم.
romangram.com | @romangram_com