#عروس_برف_پارت_222
پلک هام رو اروم باز و بسته می کنم و می گم:بیستی!
غش غش اروم و مردونه ی خنده اش فضای اتاق رو پر می کنه و بی هوا دستم رو می بوسه و با چشم هایی خوشی زده می گه:توام بیست و یکی خانــوم!
ولی یهو جدی میشه و میگه:ولی یادم نمیره که یکم به تنبیه احتیاج مبرم داری!و اخم هاش رو می کشه توی هم!فوری متوجه می شم که چی داره میگه!
با نگرانی بهش نگاه می کنم که اروم دستم رو میزاره روی تخت و همین که می خواد دستم رو رها کنه دستش رو می گیرم و می گم:یوسف...
فوری نگام می کنه!اونقدر نگاهش گرم و گیراست که یادم میره چی می خوام بگم!
انگار می فهمه!لبخندی کمرنگ می زنه و می گه:باشه..اینوری نگام نکن!حالا اشکالی نداره..یکم استراحت کن! تنبیهت می مونه واسه بعد از خوب شدنت!بهت قول میدم!و چشمکی بهم میزنه!
لبخندی غمگین میزنم و می گم:من خیلی اشتباه کردم..می دونم..ولی..
نمی زاره حرف بزنم!دستش رو میزاره رو بینیش و اروم می گه:هیـس...گفتم که بزار واسه وقتی بهتر شدی!الانم می خوام بهت یه ارام بخش بزنم تا یکم بیشتر استراحت کنی.موافقی؟!
اروم می گم:خوبم...فقط خیلی احساس سنگین بودن می کنم!
از کنارم بلند میشه و می گه:همین دیگه...الان این و میزنم،دیگه احساس سنگین بودن نمی کنی!و مشغول پر کردن سرنگ میشه و اروم میگه:امیرعلی رو فرستادم خونه!قرار نیست به مامانت اینا حرفی بزنیم!فقط می گیم که از پله ها افتادی!همین!نه بیشتر و نه کمتر.
و برمی گرده سمتم و همینطور که بهم نزدیک میشه می گه:اون نامرد رو هم دستگیر کردن!
و در حالیکه اوقاتش تلخ شده بود ادامه میده به امپول توی دستش ضربه میزنه و کوتاه نگام می کنه و می گه:معلومه خیلی اذیتت کرده؟
تا میام دهنم رو باز کنم و بگم که نه و کمی ارومش کنم فوری جبهه می گیره و می گه:هیس!نگو نه که من می دونم و تو!اگه خودت رو توی اینه نگاه کنی می فهمی چی میگم!
من پدر اون نیما رو در میارم.ببین کی بهت گفتم!تو هم بگذری من نمی گذرم.کاری می کنم که بازم روانه ی تیمارستانش کنن..مردتیکه ی الدنگ!
لبخندی میزنم که فوری برمی گرده و با حرص و کلافگی می چرخه سمتم و میگه:می شه بگی به چی می خندی آذیـن؟!
سعی می کنم خندم رو جمع کنم و نگم که به لفظ " الدنگ " گفتنت می خندم!
سرم که تموم شده رو از دستم جدا می کنه و در حالیکه سعی می کنه اون ارامشی که توی صداش بود رو برگردونه نگتم می کنه و می گه:تو به چیزی فکر نکن!استراحت کن و زودت خوب بشو.بعدم همه چیز رو بسپر به من و امیر!خودمون ترتیب کار رو میدیم.و با گفتن اماده ای نگاهی به چشمام می اندازه و آمپول رو تزریق می کنه!
اونقدر اروم تزریق می کنه که هیچ دردی احساس نمی کنم ..با نگاهش نوازشم می کنه و وقتی لحظه ی اخر چشمهام داره روی هم می افته گرمای بوسه اش رو بازم روی دستم حس می کنم و با لبخندی پر از رضایت از این حس خوبی که بهم داده،به خواب میرم.
romangram.com | @romangram_com