#عروس_برف_پارت_221

سکوتش اشکم رو بیشتر می کنه و اشک هام توی کسری از ثانیه صورتم رو خیس می کنن ..ولی یوسف ِ من، مهربون بود..خواستنی بود!

دستم رو بلند می کنه و اروم صدام میزنه:آذیـــن؟داری گریه می کنی؟!

مثل بچه ها بینیم رو بالا می کشم و سکوت می کنم که اروم می خنده و می گه:اینقدر زشت شدم که بهم نگاه نمی کنی؟!ای بابا...

اشکم بیشتر میشه!یوسف ِ من همیشه خواستنی بود!حتی وقتی اینطور اشفته بود!وقتی خسته بود و داغون!وقتی که بخاطر من به این وضع افتاده بود...من می خواستمش..در همه حال!

وقتی میبینه سرم رو به سمتش کج نمی کنم با اون یکی دستش سرم رو به سمت خودش می چرخونه و می گه:میشه خواهش کنم چشم های خوشگلت و باز کنی و اینقدر اشک نریزی؟!

و با سرانگشتش اشک هام رو پاک می کنه!

چشم هام رو اروم باز می کنم و به صورتش نگاه می کنم..

اروم لبخند میزنه و با سرانگشت هاش صورتم رو نوازش می کنه و می گه:این اشک ها برای چیه؟!یعنی من اینقدر زشت شدم که حال و روزم گریه کردن داره؟یا اینکه درد داری؟ و چشمکی بهم میزنه و می گه:کدومش؟!

نگاهم رو از صورتش می گیرم و به دستهامون می دوزم..چی میشد که همیشه دست هاش باعث امنیتم می شد و رهام نمی کرد؟!

بازم بغض به گلوم چنگ می اندازه ولی وقتی دوباره تکرار می کنه:نگفتی؟ کدومش؟من یا خودت؟و بهم چشمک میزنه!

لبخند میزنم و اروم میگم: هیچ کدوم!

اروم پلک هاش رو باز و بسته می کنه و می گه:پس خوبه!داشتم نا امید میشدم!و به صورتم نگاه می کنه و می گه:چیزی نمی خوای برایت بیارم؟!

از ترس اینکه از کنارم بلند بشه فوری و تند،سرم رو چندبار چپ و راست می کنم که اروم می خنده و می گه:مریض شدن کم حرفت کرده ها!

خندم می گیره..نمی دونست که ترس باعث کم حرف شدنم شده!ترس تنها شدن..ترس از بین رفتن این حس شیرین!

به خنده اش ،به چشم هاش که انگار کمی شیطون شدن چشم غره ای میرم و اروم میگم:بقیه کجان؟!

کمی خودش رو بیشتر به سمتم می کشه و دستم رو توی دستش فشار میده و می گه:مرخصشون کردم!گفتم می خوام کمی برم تو نقش تو ببینم پرستاری چه مزه ایه؟!

اروم می خندم و با اعتراض صداش میزنم...داشت اذیتم می کرد!مرد ِ خواستنیه من.

سرش رو کمی جلو میاره و می گه:چیه؟دروغ میگم؟ببینم از پرستاریم راضی هستین حالا؟!


romangram.com | @romangram_com