#عروس_برف_پارت_218
تا رسیده بود فوری سراغ سرباز رفته بود و تازه داشت می اومد سمتمون!میرم کنار امیرعلی .
سرهنگ یه سری سوال می پرسه و در اخر میگه:نیما و ادم هاش دستگیر شدن و هیچ جای نگرانی نیست!و تا زمانیکه که اذین مرخص بشه دوتا سرباز برای حفاظت ازشون اینجا میزاریم!
امیرعلی تشکر می کنه و می گه که کی باید برای ادامه دادن جریان به اداره بیاد؟
سرهنگ در حالیکه با مهربونی دستی روی شونه ی امیر میزاره می گه:امشب که هیچی،ولی فردا ساعت 10 تا 11 من توی دفترم هستم!و منتظرتون!
و با گفتن شب بخیر از همگیمون جدا میشه!
کنار امیر روی صندلی میشینم و میگم:تو برو خونه ی ما یکم استراحت کن.من و یوسف هستیم!تازه دوتا مامور هم که سرهنگ برای امنیت بیشتر، گذاشته،پس دیگه جای نگرانی نیست.
سرش رو به سمتم کج می کنه و می گه:به نظرت دلم طاقت میاره؟نه...تازه خوابمم که نمی بره!اینجا باشم بهتره!شاید احتیاج باشه یه دارویی چیزی بخواد و من تهیه کنم!
سکوت می کنم.می دونم که برادره و دل نگران خواهرش!
از جاش بلند میشه و به سمت اتاقی که اذین هنوزم توشه حرکت می کنه!
اونقدر جلوی در اتاق قدم میزنه و دست توی موهاش می کشه و با نوک کفشش به دیوار ضربه میزنه تا بالاخره یوسف از اتاق بیرون میاد.
مامان که چشم از امیر برنمی داشت میزنه بهم و می گه:گیسو پاشو..یوسف اومد بیرون و همگی بلند میشیم و به سمت یوسف میریم.
اونقدر قیافه اش ناراحت و دپرسه که من یکی توی حرف زدن عقب نشینی می کنم و امیر هی تند تند سوال می پرسه!
یوسف میگه که دست راستش از دو ناحیه شکسته و پیشونیش هم ترک مویی برداشته!دارن اقدامات لازم رو انجام میدن!بیهوشیش هم بخاطر ضعف جسمانیش و ضربه ی شدید دستش بوده!
و رو به امیر می کنه و می گه بهتره تو با بابا اینا بری خونه ی ما و یا اینکه بری خونه ی خودتون و یه چیزی سرهم کنی که کجا بودی و فردا بیای بیمارستان.چون همراه بیشتر از یه نفر نمیزارن.میدونی که!
مامان فوری تایید می کنه و می گه:اره خاله جان..یوسفم راست می گه،اینجا موندن ما که فایدهای نداره!یوسف پیشش هست دیگه.جای نگرانی نیست.
بابا هم میگه:اره عمو جان..بیا بریم..گیسو تو هم بیا بریم.فردا صبح زود خودم میارمتون بیمارستان.نگران چیزی نباشید.پسرم اینجاست و خیال هممون باید راحت باشه.
امیر تاکید می کنه که اگه کاری داشت؛ هر زمان که بود ؛هر وقت شب زنگ بزنه و اون فوری خودش رو می رسونه.
یوسف خیالش رو راحت می کنه و بهش قول میده که اگه کاری بود حتما بهش خبر میده و تا جلوی درب خروجیه بیمارستان همراهیمون می کنه.
romangram.com | @romangram_com