#عروس_برف_پارت_219
لحظه ی اخر کنار یوسف می ایستم و می گم:یوسف ..واقعا حال اذین خوبه؟!
اونقدر تو چشماش غم دیده میشه که پشیمون میشم از حرفی که زدم.
دستش رو اروم رو شونه ام میزاره و می گه:اره..همونایی که گفتمه ،نگران نباش تو برو استراحت کن.من حواسم به همه چی هست!
روی پاشنه ی پام بلند میشم و صورتش رو می بوسم و می گم:تو هم یکم استراحت کن.اذین دوست نداره که تو هم اذیت بشی!من مطمئنم.
لبخندی غمگین میزنه و می گه:باشه..برو دیگه خانوم خانوما.و با لبخندی کمی شیطون میگه شبت بخیر کوچولو.
چشمکی بهش می زنم و منم شب بخیر می گم و به سمت مامان اینا میرم.
چشم هام رو که باز می کنم چیزی جز سیاهی مطلق نمی بینم.
فوری همه چیز به یادم میاد،نیما..پلیس ها..صدای بلند و وحشت اور شلیک ...آژیر ماشین های پلیس...و صدای امیرعلی...یوسف!ودر اخر پرت شدنم.
می خوام به خودم حرکتی بدم ولی همین که دستم رو حرکت میدم از درد چشمام دوباره بسته میشه و آنچنان اخ بلندی می گم که دست کمی از جیغ نداشت.
طولی نمی کشه که صدایی خواستنی،اسمم رو تند تند و پر از نگرانی، جایی نزدیک گوشم تکرار می کنه و من توی حجم عظیم دردی که بهم سرایت کرده بود لبخند میزنم و خودخواهانه و پر از شوق به صداش گوش میدم.
لبخند میزنم..لبخندی که مطمئنا توی همین تاریک و روشن اتاق هم از دیدش پنهان نمی مونه.
صدای یوسف بود.
صدای دوستداشتنی مردی بود که حاضر بودم یه بار دیگه، فقط و فقط یه بار دیگه ببینمش و بعدش، از این دنیا و تمام ادم هاش خداحافظی کنم.
صدای مردی بود که اونقدر می پرستیدمش که نمی تونستم لحظه ای بهش فکر نکنم!که نمی تونستم همین الان هم به تپش های قلبم وقتی اینقد نزدیکم بود،ریتم منظم بدم.
چشم هام رو باز می کنم و اروم صداش میزنم:یو..سف!
دست از صدا کردنم برمیداره و لحظه ای سکوت می کنه!
صدای نفس هاش توی تاریکی اتاق و از این نزدیک اونقدر خوش ریتم و خوش آهنگه که دلم می خواد ساعت ها توی همین حس و حال باقی بمونم و گوش کنم به ریتم نفس گیر نفس هاش!ولی حس می کنم که دستم رو می گیره و فوری می گه:جانـم؟بگو...درد داری؟!آره؟
توی تاریکی اتاق چشم می چرخونم... همه جا بوی بیمارستان میداد.
romangram.com | @romangram_com