#عروس_برف_پارت_217
از توی اینه نگاهی بهم می کنه..اشک توی چشم هاش جمع شده!
با سرعت از جلوی ساختمون خونه و ماشین های پلیس که هنوزم جلوی درب خونه ان رد میشیم..
امبولانسی که از پیچ کوچه رد شده رو دنبال می کنه و اروم می گه:اذیـن..از پله های طبقه دوم بخاطر کشمکش با نیما پرت شد!
با بهت بهش نگاه می کنم..وای اذین!
در حالیکه اشکش رو پاک می کنه می گه:درجا بیهوش شده بود.الانم یوسف کنارشه!فقط خدا بهمون رحم کنه!
و زیر لب به نیما و پدرش بد و بیراه می گه و می گه!
پشت سر امبولانس ماشین رو پارک می کنه و هر دو هراسون از ماشین پیاده میشیم..
اذین هنوزم بیهوش بود و روی پیشونیش لکه های خون معلوم بود.اشک هام و پاک می کنم و دنبال امیر و یوسف به حالت دو وارد سالن میشم.
اذین رو میبرن توی اتاق و من و امیر بیرون منتظر روی صندلی میشینم و سرباز کنار در اتاقی که اذین توشه می ایسته!
یوسف هم همچنان کنار اذینه!وقتی دیدمش اون هم چیز یاز بیهوش شدن کم نداشت!رنگ به صورتش نمونده بود و لبهاش اونقدر خشک شده بود که یه سرم هم باید به اون میزدن!
اهی می کشم و بهامیرعلی که سرش رو بین دست هاش گرفته نگاه می کنم.مطمئنم که الان داشت به این فکر می کرد که این اتفاق رو چطور به خاله بگه!
یاد مامان می افتم و گوشیم رو در میارم و از روی صندلی بلند میشم و کمی از امیر فاصله می گیرم!
طولی نمی کشه که بعد از خبر دادن بهشون ،سرو کله ی مامان و بابا همزمان با سرگرد دیانت توی بیمارستان پیدا میشه!
**
مامان فوری با نگاه ازم می پرسه که امیر کجاست ،تا بهش اشاره می کنم فوری به سمتش میره و امیر رو در اغوش میگیره!
کنار بابا می ایستم و می گم:اذین از پله ها پرت شده!الانم تو اتاقه!یوسفم که از اتاق بیرون نمیاد!
بابا دستش رو دور شونه هام حلقه می کنه و می گه:نگران نباش عزیز دل بابا...ایشا...که چیزی نیست و به خیر می گذره!همین که از دست اون نامرد خلاصی پیدا کرد خودش جای شکر داره!
زیر لب اوهومی می گم که می بینم سرهنگ بهمون نزدیک میشه!
romangram.com | @romangram_com