#عروس_برف_پارت_216

دقایقی بعد دستش رو روی زنگ دوم فشار میده.

به ارومی به سمت ماشین قدم برمیداره و داخل ماشین میشینه. ماشین رو روشن می کنه و به راه می افته.

سرباز ازش توضیح می خواد.وبعد، توضیحات یوسف رو به سرگرد منتقل می کنه و حدسیات یوسف رو هم می گه.

یوسف تقریبا انتهای کوچه ماشین رو نگه میداره .

حس می کنم از زور هیجان نفس توی سینم حبس شده.همگی منتظر عکس العمل بعدی سرهنگ و بقیه میشیم.

از همین دور هم میشد صدای واضح اژیر ماشین های پلیس و همه چیز رو حس کرد..چشمام رو بستم و زیر لب شروع کردم به دعا خوندن تا کمتر ترسی که توی دلم بود بزرگ بشه...

وقتی چشم باز کردم دیدم نه امیرعلی تو ماشین بود و نه یوسف!

صدای شلیک رو که می شنوم قلبم برای لحظه ای توی سینه از کار می افته!فوری می چرخم سمت شیشه عقب که سربازی که هنوزم جلو نشسته بود می گه:اروم باشید!از ماشین هم پیاده نشید.

کوتاه نگاش می کنم وپر بغض و پر ترس، می گم:آخه یعنی چی شده؟وای...و اشک توی چشمم جمع میشه و زیر لب خداخدا می کنم که چیزی نشده باشه.

شاید 15 دقیقه هم نگذشته بود که دیدم امیرعلی به سرعت برق داره به سمت ماشین میدوئه! با دیدن امیرعلی به تنهایی ته دلم خالی میشه و فشارم می افته!

"پس یوسف و اذین کجا بودن؟

پس چرا امیرعلی تنها اومده بود؟!"

اشک هام رو پاک می کنم و منتظر می مونم تا امیرعلی به نزدیکیه ماشین برسه.فوری پشت رل قرار می گیره و ماشین پر سرعت از زمین کنده میشه...

دونه های عرق روی پیشونیش نشسته و دست هاش روی فرمان ماشین لرزشی محسوس داره! اب دهنم رو قورت میدم و کمی خودم رو جلو می کشم!

جرات پرسیدن سوالم رو ندارم!ته دلم بدجوری خالی شده!

تا میام سوال بپرسم و دهن کلید شده ام رو باز کنم سرباز می پرسه:الان کجا باید بریم؟!

امیرعلی در حالیکه اینه رو تنظیم می کنه می گه:داریم میریم.. بیمارستان!

به سمت جلو خم میشم و با بهت و حیرتی آنی،می گم:وای امیر،آذین...یوسف؟خوبن؟کجان؟ هان؟


romangram.com | @romangram_com