#عروس_برف_پارت_215
بازم اه می کشم و به اشک هایی که توی چشمم جع شدن توجهی نمی کنم.اره...من هم سنی نداشتم برای بی پدر شدن!برای چشیدن طعم تلخ بی پدری!ولی چشیدم طعمش رو!به وسیله ی همین پدر و پسر!
سرهنگ که از اتاق بیرون میاد یوسف و امیر رو صدا میزنه و با خودش تو یاتاق میبره!
دقایقی رو پشت در اتاق منتظرشون می شینم و بعد از چند دقیقه می بینم که من رو هم صدا میزنن.
سرهنگ وقتی می بینه که من هم پام رو توی یه کفش کردم و می گم که من هم باید بیام، به ناچار و مطمئنا به زور قبول می کنه و شروع می کنه به من هم یه سری اطلاعات دادن. دقایقی رو بهم توضیح میده که چکار باید بکنم و چکار نباید بکنم.
بعد از دقایقی همگی از اداره بیرون میزنیم.
طولی نمی کشه که سه تا ماشین پلیس جلومون آژِر خطر کشان حرکت می کنن و یوسف هم پشت سرشون.
از استرس انگشت هام رو توی هم فشار میدم و می گم:یوسف یکم اروم تر رانندگی کن...
اونقدر پر سرعت پشت ماشین های پلیسی که جلومون بودن حرکت می کرد که ترس توی دلم رخنه کرده بود!چقدر خوب بود اگر همه چیز بی هیچ اسیبی تموم میشد.چقدر ترس و دلهرم بیشتر از قبل شده بود و فکر می کردم که شاید ،باید به حرف سرگرد گوش می کردم و نمی اومد همراهشون.
بعد از یک ساعتی که توی راه بودیم بالاخره مثل اینکه نزدیک ویلا رسیدیم که ماشین ها رو نگه داشتن.
سرهنگ در حالیکه از ماشینش پایین می اومد اومد سمتمون و در حالیکه نگاهی به یوسف می کرد گفت:همه چیز رو که به یاد دارین؟نباید هیچ کاری رو از قلم بندازید.
یوسف سری تکان میده و می گه:بله سرهنگ!حواسم به همه چیز هست.
سرهنگ که انگار خیالش راحت میشه نگاهی به من می کنه و می گه:خانوم ،به شما بازم میگم،نباید می اومدین.ولی الان هم که اومدین حق خروج از اتوموبیلتون رو ندارید.
اروم می گم:بله...متوجهم!
سرگرد دستش رو روی شونه ی یوسف میزاره و با گفتن موفق باشید به سمت ماشین میره.
امیرعلی از ماشین پیاده میشه و میاد کنار من میشینه و یکی از سربازها میاد و توی ماشین کنار یوسف میشینه و دستور حرکت میده.
یوسف ماشین رو به حرکت در میاره و وارد یکی از کوچه باغ های اوشون میشه.به دستور سرباز ،یوسف جلوی یه ساختمون با نمای سنگی می ایسته.
برق های طبقه ی اول به کل خاموش بود ولی از طبقه ی دوم،نوری کم دیده میشد.یوسف طبق خواسته ی سرهنگ پیاده میشه و به سمت اپارتمان میره.
میبینم که کمی تعلل می کنه ولی بعدش فوری،دستش رو روی زنگ اول فشار میده.
romangram.com | @romangram_com