#عروس_برف_پارت_214

غذا رو که کنار می زنم اعتراض می کنه و می گه:اینجوری گفتی گشنته؟و با لبخند می گه:بخور عزیزم..باید جون داشته باشی!تا یکی دو روز دیگه کارامون رو ردیف می کنم و وقتی شرکت رو فروختیم با هم از اینجا ظرف یک هفته میریم.چطوره عسلــم؟

و قهقه می زنه!

پوزخند میزنم به تمام نقشه هایی که توی ذهنش کشیده بود و داشت نقش بر آب میشد.

غذاش رو کامل میخوره و میگه:بعد از چندروز این اولین شامی بود که این همه بهم مزه داد..و درحالیکه یه تیکه جوجه به چنگالش زده سمت دهنم میاره و میگه:نخوریش ناراحت میشم!

سرم رو کمی دولا می کنم وت یکه ی جوجه رو به اجبار دهنم میزارم که فوری با لبخندی پیروزمندانه تو چشمام خیره میشه و با سرخوشیه تمام می گه:به نظرت فردا خوبه زنگ بزنم خونتون؟!

دست از جویدن تیکه گوشت برمیدارم و با بهت نگاش می کنم.ولی تازه یادم می افته که همه چیز به احتمال زیاد امشب تموم میشه!ولی بازم قیافه ی بهت زده ام رو حفظ می کنم.

"باید سعی می کردم که عادی برخورد کنم تا به چیزی شک نکنه!"

با صدایی که سعی می کنم کمی بهت و ترس بهش اضافه کنم می گم:فــردا؟برای چی؟

دستم که روی میز بود رو توی دستش می گیره و در حالیکه نوازشم می کنه می گه:که چی؟برای اینکه بگم سند شرکت رو بیارن!برای اینکه سهممون رو برداریم و با هم بریم..برای اینکه باهم یه زندگیه عاشقانه رو شروع کنیم..برای اینکه بهم بچه بدی؟!برای اینکه یه مامان خوشگل بشی و منم یه پدر خوب!

و در حالیکه انگار حالش زیاد هم خوب نیست نگام می کنه و میگه:تو دوس داری بچمون چی باشه آذین؟!

خندم می گیره!چقدر ابله بود این مرد!چقدر دیوانه بود.

اون من رو هنوز بدست نیاورده بود و اونوقت از من در مورد بچه می پرسید!

اروم میگم:یه پسر شبیه تو!

اونقدر ذوق می کنه که قهقه ی خنده اش خونه رو برمیداره و دستم رو بوسه بارون می کنه.

برای لحظه ای دلم به حالش میسوزه!نیما سنی نداشت!ولی داشت تقاص کاری که با ما و خانواده ی ما ،به همراه پدرش کرده بود رو پس می داد!

سنی نداشت برای اینکه عقلش رو از دست بده و این همه عذاب بکشه!

اه می کشم و به چهره ی خندونش نگاه می کنم.

ولی توی دلم به این تقاص پس دادنش راضی ام!نیما و پدرش!پست و رذل بودن.


romangram.com | @romangram_com