#عروس_برف_پارت_213

به جای خالی نیما نگاه می کردم که مثل جن توی درگاه در ظاهر شد و با لحنی که زیادی مهربون شده بود گفت:عروسکم..بیدار شدی؟گشنت نیست؟!

بی توجه بهش چشمم رو می بندم و می گم:نه.نیست.

صدای نزدیک شدن قدم هاش رو می شنوم و فوری چشم هام رو باز می کنم!

دیگه ظرفیتم برای لمس شدن توسط نیما پر شده بود.

"صدای یوسف توی ذهنم الکو می شه:اذین،اون..توی تیمارستان بستری بوده!"

تا میاد لبه ی تخت میشینه فوری توی جام نیم خیز می شم که می گه:پاشو یه چیزی بخوریم..اینجوری ضعف می کنی که..و دستی می ماله پشت گردنش و می گه:نمی دونم چرا اینقدر سرم درد می کنه!مخصوصا گردنم..

پشت چشمی بهش نازک می کنم و می گم:منم اون همه مشروب می خوردم وضعم بهتر از این نمی شد...

قهقه می زنه و می گه:چشم..اگه تو حرصم ندی قول میدم که دیگه نمی خورم!و اروم بهم نزدیک میشه و می گه:اگه همیشه بزاری بهمون خوش بگذره که اینجوری نمیشه گلـم!

بجای جواب دادن به حرفش می گم:غذا چی داریم؟گشنم شد!

بازم بلند و سرخوش می خنده و می گه:واست جوجه سفارش دادم.یادمه دوست داشتی!

پوزخندی میزنم و از روی تخت بلند میشم.

دستی به موهام می کشم و بازم به ساعت نگاه می کنم وتوی دلم می گم:یوسف پس کجایی تو؟!

دست و صورتم رو می شورم و به قیافه ام توی اینه نگاه می کنم.زیر چشمام به حدی گود افتاده بود و سایه ی سیاهی افتاده بود که خودمم باورم نمیشد.

پوزخندی به تصویر خودم توی اینه میزنم و به بختی که دارم توی دلم می خندم!

چقدر من خوشبخت بودم!چقدر زندگیم غرق توی خوشی بود.چقدر..چقدر دلم تنگ بود برای یوسف!

اه می کشم و به صدای نیما که هی می گه اذین بیا یخ کرد "زهر مار" ارومی می گم و از دستشویی بیرون میزنم.

اونقدر اسید معدم توی این چندساعت زیاد شده بود که بیشتر از 4تا قاشق نمی تونم بخورم.

همش استرس داشتم و دلم می خواست که می تونستم از یوسف خبری بگیرم.


romangram.com | @romangram_com