#عروس_برف_پارت_212

بیقراری که به راحتی توی چشم ها..حرکاتش پیدا بود و هر کسی که نگاهش می کرد می تونست به خوبی این رو بفهمه!

وقتی اذین زنگ زد هیچ کدوممون باورمون نمیشد!همگی هنگ کرده بودیم و یوسف چقدر خدارو شکر کرد که خط اذین رو فوری برای ردیابی گذاشته بودن!

خوشحال بودم که نیما رو دست خورده بود.فکرش رو هم نمی کرد که اینجوری بتونه گیر بیفته!ولی افتاده بود.

امیرعلی رو هم سوار ماشین می کنیم و یوسف با سرعتی سرسام اور رانندگی می کنه و بازم برای امیرعلی قضیه اذین رو تعریف می کنه...بلند می خنده و می گه اذین نیما رو بیهوش کرده...می گه که چقدر زرنگی کرده که تونسته کاری بکنه!

امیرعلی همش خداروشکر می کنه...

دقایقی بود که من بیرون از دفتر سرهنگ روی صندلی ها نشسته بودم و از استرس تمام ناخن هام رو کنده بودم.مامان چند بار توی همین چند دقیقه زنگ زده بودم و منه ربار گفته بودم که هنوزم توی اتاق سرهنگن!

با باز شدن در اتاق سرهنگ از جام سریع بلند میشم.

یوسف و امیرعلی به همراه سرهنگ از اتاق بیرون میان.به سرهنگ سلام می کنم و کنار امیرعلی راه میرم و اروم می گم:چی شد؟هان؟

امیر با چشم هایی که توش خوشحالی رو میشه دید بهم نگاه می کنه و میگه:ردشون رو زدن!

حوالیه اوشون توی یه ویلان.سرهنگ داره هماهنگی های لازم رو انجام میده که همین امشب قضیه رو تمومش کنن!

با خوشحالی می گم:وای...خدارو شکر..

سرهنگ برمی گرده سمت امیر و یوسف می گه:باید کمی اینجا منتظر بمونید مشکلی که نیست؟!

یوسف فوری می گه:نه سرهنگ هر چقدر زمان لازم باشه منتظر می مونیم!فقط تنها خواهشمون اینه که همین امشب کار رو تموم کنید.می دونید که اون مرد یه مریض روانی بوده!بیشتر از این صبر کردن جایز نیست!

سرهنگ سری به نشانه ی تایید تکان میده و می گه:بله!متوجهم دکتر مهرگان!و با مکثی نگاهی به من می کنه و می گه:من تا جایی که بتونم همین امشب قضیه رو درست می کنم.شما خیالتون راحت باشه!فعلا بفرمایید بنشینید.تا صداتون کنم.و خودش با گفتن با اجازه وارد اتاق میشه!

در کنار یوسف و امیرعلی به سمت صندلی های موجود توی راهرو حرکت می کنیم و روشون می شینیم.

می دونم که یوسف دل توی دلش نیست و این رو به خوبی می شه از حرکت هیستریک پاش متوجه شد.

چشمام رو می بندم و اهی می کشم.چقدر خوب می شد وقتی چشمام رو باز می کردم این بازی هم تموم شده بود و همه چیز به خوبی تموم میشد.

با شنیدن سرو صدایی که از بیرون می اومد.چشمام رو باز می کنم . ساعت نزدیک 2 شده و با ناامیدی می بینم که خبری از یوسف نشده.


romangram.com | @romangram_com