#عروس_برف_پارت_211

اشک توی چشم هام جمع میشه!به اندازه ی تمام عمرم ،وقتی کنار نیما بودم،اذیت شده بودم!

اروم می گم:نه...من خوبم.فقط تروخدا زودتر بیاین...زودتر..و بین گریه می گم:مامانم؟خوبه؟اره؟مامانم فهمیده؟

سعی می کنه ارومم کنه و میگه:نه...نه عزیزدلم.. فقط امیر میدونه..نگران نباش..سعی کن زیاد با نیما کلنجار نری...سعی کن اروم باشی تا اسیبی بهت نزنه!اون مریضه!مشکل روانی پیدا کرده بوده.اذیـن،اون...نیما...یه چند ماه توی تیمارستان بوده!

با چشم هایی گرد شده به دور و بر نگاه می کنم...باورم نمی شد نیما ..تیمارستان!وای...پس این حرکاتش..این گاهی اروم و عاشقانه بودن و این گاهی وحشی بودنش!بی دلیل نبودن کاراش!بی دلیل نبودن این رفتارهایی که ازش سر میزد.

صدای الو الو گفتن یوسف به خودم میارم و می گم:یوسف..من دیگه نمی تونم..باید قطع کنم.ممکنه بهوش باد هر لحظه..

حرفم نصفهاست که فور یمی گه:باشه..فقط مراقب باش...اذین...نگران نباش..ما پیداتون می کنیم..مطمئنم که الان سرهنگ زدتون رو زدن!توی اسرع وقت اومدیم پیشت!نگران نباش...و اروم می گه:تمام این روزا تموم میشه..بهت قول میدم!فقط مثل همیشه قوی باش.

فوری ازش خداحافظی می کنم و در حالیکه صورتم مدام از اشک خیس میشه تماس رو پاک می کنم و گوشی رو همونوری توی کمد میزارم و از اتاق بیرون میرم و در رو قفل می کنم.

پاورچین به سمت اتاق میرم و وقتی می بینم که نیما هنوز طاق باز روی تخت بیهوشه،نفس راحتی می کشم و کلید رو توی جیبش میزارم و برای اینکه شک نکنه بهم،پاچ رو سرجاش میزارم و کنارش دراز می کشم.

باید بازم تا زمانی که یوسف پیدام می کرد نقش بازی می کردم.هر چند مطمئن بودم که نیما اونقدر خورده بود که متوجه ضربه ای که زده بودم نمی شد و فکر می کرد که خودش از حال رفته!

اونقدر خودم استرس و ضعف دارم که طولی نمی کشه که انگار خودمم بیهوش میشم و از این دنیا و ادم هاش فاصله می گیرم.

به یوسف که تند تند مشغول اماده شدنه نگاه می کنم از وقتی که اذین زنگ زده بود لحظه ای لبخند از لبش دور نشده بود.

مامان در حالیکه لبخندی میزد گفت:خداروشکر که ما لبخند یوسف رو هم دیدیم و در حالیکه از اش بلند میشد گفت:تو نمی خوای باهاش بری؟

سری تکون دادم و گفتم:نمی دونم.اخه امیرعلی هم داره میره !یعنی منم برم؟!

مامان که به سمت یوسف که مشول حرف زدن با امیرعلی بود می رفت گفت:اره بلند شو..حداقل تو باهاشون بری من یه خبری می تونم ازتون بگیریم.اینوری اون دوتا درگیر میشن!شاید همین امشب تریتب کار رو بدن و اگه تونسته باشن خوب ردشون رو زده باشن!همین امشب همه چیز تموم بشه!

لبخندی از روی خوشحالی میزنم و می گم:خدا کنه همینجوری بشه!

به بابا که کنار یوسف ایستاده نگاه می کنم و اشاره می کنم که یوسف رو نگه داره تا من هم اماده بشم!

ساعت 11:30 بود که اذین به گوشیه یوسف زنگ زد و یوسف اونقدر پر از هیجان بود که مدام اسم اذین رو صدا می کرد و گاهی هم جلوی ما قربون صدقه اش می رفت که مامان توی اون وضع که از خوشحالی گریه می کرد گاهی هم لبخند می زد و به من نگاه می کرد.

با این اتفاق دیگه عشق یوسف به اذین برای خودمون اونقدر ثابت شده بود که مامان دلش می خواست زودتر اذین رو پیدا کنیم و یوسف از این همه بیقراری راحت ببشه!


romangram.com | @romangram_com