#عروس_برف_پارت_210

تمام کشوها و کابینت ها رو باز می کنم ولی بازم هیچی!

کلافه توی جام می ایستم و کلید رو از توی جیبم در میارم.سریع از اشپزخونه بیرون میرم و یه راست میرم سمت راهرو.به سمت تک اتاقی که اون اخر بود میرم و دستگیره رو می کشم پایین.

در همونطور که مطمئن بود و حدس میزدم قفل بود.

کلید رو به سمت قفل میبرم و وقتی کلید وارد قفل میشه لبخند میزنم.با یه حرکت قفل باز میشه و در اتاق باز میشه.

اروم در رو باز می کنم و از بیرون نگاهی به اتاق می اندازم.توی اتاق فقط یه کمد و یه تخت یه نفره که روش بهم ریخته بود،وجود داشت.به سمت تخت میرم بالشت و پتو رو برمیدارم و وقتی چیزی پیدا نم یکنم یه راست میرم طرف کمد.

کشوی اول رو باز می کنم و با دیدن گوشیم و یه گوشیه دیگه لبخندم عمیق تر از قبل میشه.

سریع گوشی رو برمیدارم ..روشنش می کنم.دست هام اونقدر از هیجان می لرزه که انگار گوشی رو ویبرست.

شماره یوسف رو از حفظ و چشم بسته می گیرم.

دومین بوق نخورده بود که یوسف با صدایی پر تعجب جواب میده.

وقتی صداش رو می شنوم اشکم بی اراده می ریزه و پر بغض و پر از دلتنگی صداش میزنم..

فوری با تعجب می گه:الو..جانم اذین..اذین تویی؟خوبی؟اذین؟

روی تخت میشینم و اروم میگم:یوسف...من خوبم..و اروم هق میزنم.

قروبن صدقه ام میره و من اشک میریزم...ولی یوسف به خودش میاد و با صدایی پر ترس میگه:بگو کجایی؟هـان؟الان خط داره ردیابی میشه اذین!میدونی کجایی؟هان؟فقط حرف بزن تا بتونن ردت رو بزنن ..

اشکم رو پس میزنم و با صدایی که از زور بغض می لرزه می گم:نه..من نمی دونم کجام..نمی دونم..

فوری میگه:اشکالی نداره..فدات شم ناراحت نباش.همه ی کارها رو کردیم..

و انگار تازه یاد نیما می افته و می پرسه:تو چجوری زنگ زدی؟اون پست فطرت لعنتی کجاست هان؟

بین اشک هام، لبخند میزنم و با خوشحالی می گم:بیهوشش کردم..

نفسش که انگار حبس شده بود رو میده بیرون و زیر لب خدا رو شکر گفتنش رو می شنوم و فوری می گه:باشه عزیزم...نگران هیچی نباش..خودمون به زودی میایم دنبالت..سرهنگ همه چیز رو درست می کنه..فقط مواظب خودت باش و با صدایی پر حرص می گه:اذییت که نکرده هان؟


romangram.com | @romangram_com