#عروس_برف_پارت_209
کمی که همراهیش می کنم و دست از مخالفت برمیدارم و اعتمادش رو جلب می کنم،با هر مشقتی که بود خودم رو کمی حرکت میدم و به نزدیکیه لبه ی تخت می رسونم.دستم برای برداشتن پارچ خالی روی میز هنوزم نمی رسید و باید یکم دیگه تلاش می کردم!
اروم و با صدایی ک از قصد کمی شلش کرده بودم ،زمزمه می کنم:داری لهم می کنی نیـما...
می شنوم که زیر لب قربون صدقه ام میره و کمی وزنش رو از روم برمیداره و من فوری از موقعیت استفاده می کنم و یه حرکت دیگه به خودم بدنم میدم .
وقتی که نیما دوباره مشغول میشه،سعی می کنم کاری که می خوام انجام بدم رو، شروع کنم، ولی با حس قرار گرفتن دستش که میره زیر لباسم و روی شکمم نوازش گونه حرکت می کنه چشمام گرد میشه..
نیما داشت چه غلطی می کرد؟!
ولی با تاسف می بینم که بهتر بود سکوت کنم...دلم می خواست به عقب میزدمش و بهش بدو بیراه می گفتم ولی الان،توی این موقعیت حساس،باید سکوت می کردم.
نیما دیگه توی حال خودش نبود..نفس ها که بیشتر از قبل از ریتم خارج میشن،دستم رو بلند می کنم و تمام تلاشم رو برای برداشتن پارچ می کنم و وقتی که می بینم دستم به پارچ میرسه،یه نگاه دیگه به نیما می کنم...
چشمهای بسته اش رو می بینم ...روی لبش لبخندی محسوس به چشم می خوره و انگار تو یه فاز دیگه ست! خیالم راحت میشه که توی عوالم خودش داره سیر می کنه و اونقدرم حالت عادی نداره!
"به این فکر می کنم که اگر از خودم دورش نمی کردم برای همیشه از خودم و وجودم متنفر می شدم!
من هیچ وقت عاشق مردی که مسبب مرگ پدرم بود نمی شدم و نیما چقدر ابله بود که این رو نمی فهمید!"
با یه حرکت سریع پارچ رو بر می دارم و دستم رو اروم میارم پشت کمر نیما .
نیما کنار گوشم داره حرف میزنه...صداش اونقدر کریه و اروم شده که مور مور میشم...و با یه حرکت سریع پارچ رو می کوبم پشت نقطه حساس گردنش و صدای اخش رو می شنوم. می بینم که درجا از هوش میره.
لبخندی عمیق روی صورتم می نشونم.اونقدر مست بود که حتی زیاد دردش نگرفت!می خندم.نیما بیهوش شده بود و من داشتم می خندیدم.
از روم کنارش میزنم و می بینم که چشماش بستس و هنوزم بیهوشه!با دست صورت و گردنم و رو چند بار پاک می کنم و چشم از قیافه ی بهم ریخته و موهای شلختهاش می گیرم و از روی تخت بلند میشم.
زمان زیادی نداشتم و نباید وقت رو از دست می دادم. باید می گشتم و گوشیم رو پیدا می کردم.ولی اینکه گوشی کجا بود،معلوم نبود!
قبل از اینکه از اتاق خارج بشم یه بار دیگه به سمت نیما می چرخم!بهتر بود که اول جیب های شلوارش رو می گشتم شاید می تونستم چیزی پیدا کنم.
اروم و پاورچین به سمتش قدم برمیدارم و روی تخت میشینم.دستم رو به سمت جیبش میبرم و به صورتش نگاه می کنم.گشتن جیبش که تموم میشه فقط یه تک کلید پیدا می کنم و همون رو هم برمیدارم.
اروم از روی تخت بلند میشم و از اتاق خواب خارج میشم.واردسالن پذیرایی می شم و شروع به گشتن می کنم.توی سالن هیچی پیدا نمی کنم و به سمت اشپزخونه میرم.
romangram.com | @romangram_com