#عروس_برف_پارت_208

یوسف که ماشین رو روشن می کرد گفت:دیدی که خواستم دنبال کارمون رو دی بگیرن،پای جون یه دختر درمیونه!مطمئن باش به این اسونی ها دست نمی کشن.و با حرص گفت:مگه دستم به این ادم کثیف نرسه..خودم می کشمش!

امیر رو جلوی در خونه پیاده کردیم!

یوسف صداش زد که فوری سرش رو از شیشه کمی اورد جلو و گفت:جانم؟

-امیر...مواظب باش..نکنه بین حرفهات سوتی بدی..تا جایی که بشه مامانت قضیه رو ندونه خیلی بهتره..ایشا..همه چیز به موقعش درست میشه!ما هم کنارتونیم..

امیر که تو چشمهاش اشک حلقه زده بود سری تکان داد و گفت:باشه...در مود مامانم گفتم که کاملا موافقم و اصلا نمیزارم بفهمه فقط،خبری شد بهم بگید من بیدارم!

بعد از اینکه یوسف کمی دلش رو قرص کرد که هر خبری بشه سرهنگ باهامون تماس می گیره امیر رفت داخل خونه و یوسف به سمت خونه ی خودمون راه افتاد.

در حالیکه کنار یوسف نشسته بودم به سمت نیم رخش برگشتم و گفتم:یعنی اخر این قضیه چی میشه؟سرهنگ چیز دیگه ای نگفت؟!

یوسف که کلافه دست بین موهاش می کشید گفت:نه!همه چیز بستگی به خود اذین داره..مطمئنا نیما دیگه جوابگو نیست!فقط باید منتظر موند!

اهی می کشم و به روبرو خیره میشم!چرا بین این همه ادم باید این اتفاق برای ما می افتاد؟!

چرا وقتی همه چیز داشت خوب میشد دوباره بهم می ریخت ؟!با یه تلنگر کوچیک بهم ریخته بودیم!

سعی می کنم از زیرش بلند بشم ولی اونقدر خودش رو لخت کرده که نمی تونم..نفس کم میارم و گریه می کنم..

هر چی مشت به بدن و سینه اش زده بودم هیچ فایده ای نداشت!حتی سانتی هم از روم تکون نمی خورد و بجاش برام قهه هم می زد و می گفت رامم میشی..می دونم!و من پوزخند میزدم به این همه اعتماد به نفسی که یه ادم می تونست داشته باشه!

هر چند نیما مریض بود!این رو واقعا فهمیده بودم که مریض بود و احتیاج به درمان داشت.

نیما مست کرده بود و هیچی حالیش نبود..بوسه هاش لافه ام کرده بود و نمی تونستم کاری کنم.سرم رو کج می کنم و نمی زارم که بوسه هاش که حکم مرگ رو برام دارن به صورتم و لبهام برسه.

ولی اون، وقتی مخالفتم رو میبینه شروع می کنه گردنم رو بوسیدن..از بوی الکی که از دهنش میاد،عقم می گیره..ولی برای لحظه ای نگاهم روی پارچ خالی از ابی که روی میز کنارمون قرارداره ثابت می مونه و یادم میره که نیما همچنان مشغول بوسیدنمه و زمزمه هاش از حالت عادی خارج شدن..

دستم رو از زیر بدنش بیرون می کشم و برای اینکه شک نکنه چند لحظه روی کمرش میزارم...

"باید نقش بازی می کردم..هرچند می دونستم شاید کارم درست نباشه،ولی اگر جلوی نیما رو نمی گرفتم،معلوم نبود امشب می تونست چه اتفاقاتی بیفته..."

وقتی دستم رو پشت کمرش حس می کنه انگار بیشتر خوشش میاد و زمزمه هاش بیشتر میشه و من تو دلم بهش پوزخند میزنم!فکر می کرد که من زیر بوسه های چندش اورش رام شده بودم..فکر کرده بود که من با 4 تا بوسه اش که عذاب مرگ رو به همراه داشت،عاشقش شده بودم!


romangram.com | @romangram_com