#عروس_برف_پارت_207

سعی می کنم دستم رو از بین دست هاش ازاد کنم،ولی اونقدر دستم رو محکم فشار میده که نالم در میاد و میگم:چکار می کنی وحشی؟!

منو محکم میکشه سمت خودش و میگه:بازم که حرف های بد داری میزنی عزیزم..یکمم مهربون باشی بد نمیگذره بهمون ...و خنده ای چندش اور می کنه..

دوباره برای جدا شدن ازش تقلا می کنم که عصبی می گه:بس کن این لوس بازیا رو..و اون یکی دستش رو دور کمرم حلقه می کنه و درحالیکه فشار دستش رو دور کمرم زیاد می کنه می گه:موافقی یکم شیطنت کنیم عروسک؟

با چشم هایی که بیش از حد گشاد شده بودن به صورتش نگاه می کنم و بریده بریده می گم:نی..ما..ولم..کن..من ..گشنمه..حالم ..خوب نیست...

بای رها کردنم می خنده و می گه:قول میدم بعد از شیطنت به یه شام خوشمزه مهمونت کنم چطوره؟!

و در مقابل چشم های بهت زده ی من من و مثل پر کاه بلند می کنه و در حالیکه در اغوش می گیره می خنده..

اونقدر شوکه میشم که از ترس شروع می کنم به داد و فریاد ولی اون فقط لبخند میزنه و حتی لحظه ای من رو زمین نمیزاره و حتی به مشت هایی که به بدنش میزنم و داد و فریادهام توجه نمی کنه و در اتاق رو باز می کنه و من رو پرت می کنه روی تخت..

تا میام بلند بشم با دستش محکم می خوابونم و با چشم ها و صدایییی که انگار یه مدل دیگه شدن نگام می کنه و می گه:چقدر منتظر این لحظه بودم...و چند لحظه بعد لب هاش روی لبهام قرار می گیره و فرصت هر اعتراض و داد و فریاد رو می گیره و شروع می کنه و من با وحشت به این فکر می کنم که منتظر کدوم لحظه بوده؟!

به یوسف و امیر علی که دارن به سمت ماشین میان نگاه می کنم.

هر دوشون انگار خمیده شدن..چقدر براشون سنگین بود!چقدر عذاب می کشیدن که ناموسشون دست کسی افتاده بود که یه زمانی بزرگترین ضربه رو به خانواده زده بود.چقدر سخت بود که این قضیه رو هضم کرد و فقط منتظر بود..منتظر یه سرنخ،حتی کوچیک!

قدم هاشون ارومه و پر از تشویش!قیافه ی دوتاشون اونقدر گرفته ست که میشه همه چیز رو حدس زد.

از وقتی که امیرعلی فهمید انگار غممون سنگینتر شده بود..بعد از تماسی که یوسف با امیر گرفت و امیر اومد خونمون،انگار همه چیز از اول شروع شد!امیر شوکه شده بود.اونقدر که باورش نمیشد و با چشم های گرد شده به ما نگاه می کرد تا ببینه حرف هایی که یوسف میزنه رو ما تایید می کنیم یا این یه شوخیه بی مزست!ولی واقعی بود..یه شوخی تلخ بود!اذین از دیروز تاحالا نبود!

امیر اونقدر داغون شده بود که بیچاره نمی دونست چکار کنه!

یوسف براش توضیح داد که باید یکی از نزدیکترین هاش بیاد و بخواد که پرونده رو شروع کنه!و تمام مواردی که باید می دونست و یوسف توشون اطلاعات داشت رو به علی رضا داده بود.ولی از وقتی که خط اذین رو ردیابی کرده بودن ،هیچ کدوم از تماس ها پاسخ داده نشده بود و توی این چندساعت چندبار یوسف و امیر خودشون اومده بودن پیش سرهنگ دیانت!

وقتی سوار شدن فوری گفتم:چی شد؟خبری نشده هنوز؟!

صدای آه بلند امیر رو شنیدم و صدای گرفته ی یوسف که گفت:نه!اونا هم هرچی سعی کردن تماسی برقرار کنن نشده!لعنتی..و محکم مشتش رو می کوبه رو فرمون ماشین و می گه:حرومزاده..دیگه جواب نمیده!

اروم سرجام میشینم و میگم:پس تا جواب بده باید منتظر بمونیم!

امیر با صدایی گرفته می گه:سرهنگ می گفت احتمالش خیلی پایینه که دیگه جوابی بده!مگر اینکه خود اذین کاری بکنه که ما بتونیم متوجه موقعیتش بشیم!وگرنه باید قید خیلی از چیزها رو بزنیم و دنبال سرنخ های دیگه باشیم!و اهی می کشه و می گه:که در حال حاضر هیچ سرنخی نداریم!جز پدر نیما!که اونم معلوم نیست کدوم قبرستونی هست!


romangram.com | @romangram_com