#عروس_برف_پارت_206

از تخت که پایین میام سرگیجه ای بعد امانم رو میبره و باعث میشه چشمام سیاهی بره و دوباره روی تخت بشینم..از این همه ضعف و عجز،اشک توی چشمهام حلقه میزنه و اروم زمزمه می کنم پس کجایی یوسف؟!

کمی که دید چشمهام بهتر میشه و اون سایه های تیره و تار کنار میرن دوباره بلند میشم و خودم رو به در اتاق می رسونم.

باید چیزی می خوردم.اگر می خواستم همینطور ادامه بدم به اولین کسی که اسیب میزدم خودم بودم.من باید قوی تر از این ها می بودم تا با نیما مقابله می کردم..تا با این ادمی که انگار شده بود روانی!یه روانیه به تمام معناو من هنوزم باورم نمی شد که اون نیمای ساکت و سربه زیر اینطور رم کنه و افسار گسیخته بشه!

از اتاق که بیرون میرم و وارد پذیرایی میشم بوی الکل و مشروب که توی سالن پخش بود توجهم رو جلب میکنه..نیما توی تاریکی سالن روی مبل نشسته بود و مشغول زهرمار کردن بود.

بدون اینکه هیچ توجهی بهش بکنم سلانه سلانه به سمت اشپزخونه راه می افتم.در یخچال رو باز می کنم و با دیدن میوه ها و کمپوت هایی که هنوزم توش بود لحظه ای خوشحال میشم.

دوتا از ظرف های کمپوت رو بیرون میارم که صدای نیماباعث میشهاز ترس یکی از کمپوت ها از دستم رها بشه و با سرو صدا پرت بشه روی سرامک ها..

با تنفر برمی گردم سمتش و میگم:چرا مثل وحشی ها میای تو و صدام میکنی؟!

بدون اینکه توجهی به حرفم بکنه بهم نزدیکتر میشه و با لحنی که انگار حالت مستی داشت میگه:سخت نگیر گلم...تو زیادی ترسو شدی!

دولا میشم روی زمین و کمپوت که کمی اونطرفتر قل خورده بود رو توی دستم میگیرم و همین که بلند میشم میبینم که نیما یه قدم باهام فقط،فاصله داره!

یه قدم به عقب میرم و با نگاهی متعجب میگم:چیه؟چکار داری؟!

پوزخندی میزنه و دستی به صورتش میکشه و میگه:هیچی..می خواستم کمکت کنم اشکالی داره؟!

به چشمهاش که تقریبا سرخ شده بودن نگاه می کنم و سعی می کنم لحنم رو اروم کنم.میگم:من به کمک تو احتیاجی ندارم برو کنار...و قدمی برمیدارم که بای کنار رفتن راهم رو سد می کنه!

با بی حوصلگی و اعتراض می گم:نیــما؟چکار می کنی..اه..

و وقتی که میبینم از جاش تکون نمیخوره قدمی به عقب میرم که کمرم می خوره به لبه ی کانتر..

می خنده و میگه:چرا هی عقب جلو میری تو؟!

نگاهی تاسف بار به صورتش می اندازم و به پشت برمی گردم و کشو رو رو باز می کنم و مثلا دنبال قاشق می گردم.ولی می دونم که قاشق ها کمی اونطرف تر روی میز قرار دارن و من دارم خودم رو گول میزنم..

صدای نفس هاش رو که نزدیکتر میشنوم سرم رو برمی گردونم که با لبخندی چندش اور می گه:چقدر امشب خوشگل شدی عزیزم..

دستی به صورتم می کشم و تو دلم می گم عجب غلطی کردم که گشنم شد..و تو یه حرکت سریع می چرخم و سعی می کنم با دست محکم عقب بزنمش و از اشپزخونه خارج بشم که نمیزاره و محکم دستم رو می گیره و میگه:کجا فرار می کنی دختر؟!


romangram.com | @romangram_com