#عروس_برف_پارت_205
اروم گریه می کنم و نگاهم رو از نگاه وقیحش می گیرم..صدای یوسف توی گوشم داد میزنه..
چقدر شاکی شده بود...چقدر به نیما بدو بیراه گفت و خواست که با من حرف بزنه،ولی نیما،عوضی بود!حرصش داده بود..گفته بود که من زنشم..نباید نگران سلامتیه من باشه..گفته بود که به من خوش میگذره؟کجا خوش میگذشت؟
یوسف، داشت حرص می خورد.ولی من،حتی نتونسته بودم که کلمه ای حرف بزنم.نتونسته بود ارومش کنم..بهش بگم که بدون اون دارم میمیرم ولی یادش باعث تپش قلبم میشه...بهش بگم که وقتی کنار نیمام حس مرگ دارم و وقتی کنار اونم چقدر خوشبختم..چقدر شادم!نشد بگم..نشد بگم که من چقدر می خوامت و به همون اندازه از نیما متنفرم!
نیما کلی حرف زد..کلی تهدید کرده بود،کلی بهم گفته بود که لال بشم و صدام درنیاد..که اگه لال نشم،که اگه بلبل زبونی کنم ، که اگه حرف بزنم تماس رو قطع می کنه و حتی نمیزاره که بفهمن من خوبم.
چاره ای جز تسلیم شدن نداشتم.حداقلش می فهمیدن که من،کمی حالم خوبه و شاید می تونستن ردم رو بزنن.
ولی من دلم می خواست حرف بزنم..حالشون رو بپرسم..بفهمم که چکار می کنن و مامانم،مامانم چکار می کنه؟فهمیده که من..من پیش نیمام و پیش یوسف نیستم؟فهمیده که دیگه از دیشب تاحالا یوسف مواظبم نبوده؟!کنارم نبوده؟!
اه می کشم.. وقتی صدای یوسف رو شنیدم...وقتی فریاد های عصبیش رو شنیدم و نباید دم میزدم،وقتی صدای نفس های عصبیش که از اسپیکر گوشی پخش میشد و نیما با خیال راحت بهش می گفت که اذین زن من بوده و زن من می مونه،دلم من هم مثل صدای یوسفم لرزید.
همینطور که اشک میریختم نمیا بهم نزدیکتر شد.خودم رو عقب کشیدم و گفتم:دیگه چی از جونم می خوای؟هان؟گفتی لال بشو که شدم؟دیگه چی می خوای ازم؟لعنتی..لعنتی...
دستش رو به سمت صورتم دراز می کنه ه محکم دستش رو پس میزنم و می گم:به من دست نزن..نزدیک نشو..من ازت بدم میاد.بفهـــــم...بـــدم میاد...
بجای اینکه عقب بره بهم نزدیکتر میشه و میگه:چی گفتی؟نشنیدم؟یه بار دیگه بگو؟
با گستاخی و چشمهای اشکی توی صورتش نگاه می کنم..چطور می تونست پشت این صورت زیبا و مردونه این همه رذالت جاخوش کرده باشه؟چطور می شد پشت این صورت جذاب و دخترکش یه قلب پر از سنگ وجود داشته باشه؟
صدام که از گریه و بغض خش دار شده بود رو توی گلوم می اندازم و کلمات رو با نفرت و حرص توی صورتش می کوبم:چی می خوای؟می خـوای بازم تکرار کنم؟باشه...و توی مردمک های سیاه چشم هاش خیره میشم و می گم:ازت بدم میاد...بدم میـــاد...و دستم رو بلند می کنم که بکوبم توی صورتش...ولی دستم رو میانه ی راه محکم میگیره و در حالیکه مچ دستم رو فشار میده میگهخ:چه غلطی می خواستی بکنی؟هان؟و پرتم می کنه روی تخت و در حالیکه قدرت هر کاری رو ازم می گیره مثل وحشی ها می فاته به جونم..مشت میزنم...یغ میزنم...نفرینش می کنم..
فایده نداره...نیما رم کرده بود..مثل یه حیوون وحشی رم کرده بود و حالیش نبود و من ؛همچنان مشت می کوبیدم به صورت و بدنشکه مماس شده بود با صورتم..با بدنم..و تنها حس که بهم می داد چیزی جز"نفــرت" نبود.
وقتی که نفس نفس زدنهای عصبیش تموم میشه..وقتی دیگه خودش رو اروم کرده..از روم بلند میشه و با تهدید میگه:از من بدت میاد؟اره؟!و پوزخند میزنه و میگه:کاری می کنم که عاشقم بشی...کاری می کنم که به دست و پام بیفتی..بازم پوزخند میزنه..مشت می کوبی؟نفرین میکنی؟باهات کار دارم...کاری می کنم که زمزمه های عاشقانه ات کل خونه رو برداره...صبر کن و در حالیه از روی تخت بلند میشه..داد میزنه و می گه:چشمات رو نبند...تو و،من همه ی این روزها رو توی همین خونه می بینم...
و ازاتاق بیرون میره و در رو محکم می کوبه بهم و من اشک میریزم...
نیما..پست..عوضی،نامــرد!
هق میزنم و اسم یوسف رو زمزمه می کنم...چقدر خوب بود اگر می تونست پیدام کنه..اگر می تونست کنارم باشه و من رو از دست این حیوون نجات بده!
تا شب هیچ خبری ازش نمیشه و من توی سکوت و سکون اتاق تنها و پر غصه باقی می مونم..از ضعف معدم روی تخت می نشینم و اتاق که تقریبا تاریک شده بود رو نگاه می اندازم.
romangram.com | @romangram_com