#عروس_برف_پارت_204
می بینم که گوشی رو خیلی ناگهانی میزاره کنار گوشش و با چشم هایی گرد شده و صدایی بلند میگه:الــو آذیــن؟آذیـــن عزیزم؟
ولی اونقدر اخم هاش بد میره توی هم که من از جام بلند میشم ومیرم سمتش و یوسف شروع میکنه به داد و فریاد کردن..
-مرتیکه..با اذین چکار داری...اگه جرات داری بیا خودت و نشون بده ببین چه بلایی سرت میارم..بدبخت خودت و قایم کردی؟!
معلوم نیست اونطرف خط نیما چی بهش می گه که یوسف ساکت میشه.سکوت می کنه!به اندازه ی چند دقیقه ی خیلی طولانی!
تو موهاش چنگ میشکه..عصبی و تند قدم میزنه و من هم دنبالش..
بعد از چند دقیقه سکوت یوسف منفجر میشه...یوسف بیشتر از قبل انگار سکشته میشه.
اونقدر بد داد میزنه و به نیما حرف های رکیک میزنه که گوش هام رو می گیرم.دست هاش می لرزید..می دیدم که گوشی توی دستش میلرزه..و از نیما می خواد که صدای اذین رو بشنوه تا مطمئن بشه که حالش خوبه!تا مطمئن بشه که سالمه..
وقتی نیما مخالفت می کنه یوسف داد میزنه ولی فایده نداره..نیما گوشی رو قطع کرده بود.به همین راحتی!
گوشیش رو پرت می کنه روی بالشتک های مبل و با پاش می کوبه به پایه میز...میرم سمتش و می گم:یوسف...یوسف چی گفت؟چی.. می گفت؟هــان؟و با چشم های نگران به یوسف و صورت کبود شده اش نگاه می کنم.
با چشم هایی که اونقدرعصبانیه که ادم رو به وحشت می اندازه نگام می کنه و می گه:مردتیکه..میگه پیش منه!داره بهش خوش می گذره؟می فهمی چی داره می گه؟میگه خوش میگذرونیم!
صداش می لرزه...
گیسو...من ..من خودم صدای گریه ی اروم اذین رو وقتی نیما داشت حرف میزد می شنیدم..اینجوری داره بهش خوش می گذره؟!مردتیکه ی عوضی...منو تهدید می کرد؟به چه جراتی؟
و با دو دست سرش رو می گیره و می گه:اخ اذیــن...اگه به حرفم گوش کرده بودی..اگه خودم اومده بودم دنبالت..الان اینجا بودی نه پیش اون کفتار!
مردتیکه منو تهدید می کنه؟و تو چشمهام نگاه می کنه و با حرص ادامه میده:می گه..می گه..اگه به پلیس خبر بدین عواقبش رو بعدا می بینید..اذین رو برمیدارم و بی هیچ سرو صدایی از اینجا میرم..میگه اذین زن منه.
یه دفعه، یوسف بلند بلند و عصبی می خنده و می گه:گیسو... اون مردتیکه میگه اذین زن منه؟زنه اون؟!می بینی چی میگه...و یه دفعه وسط خنده های عصبیش با ناراحتی می گه:میکشم اون عوضی رو.
به سمتش میرم و دستش رو می گیرم...کنارش روی مبل میشینم و سعی می کنم ارومش کنم.
ولی یوسف اروم نمیشه!مدام حرف های نیما رو تکرار می کنه و می گه که خودش با دست هاش این نامرد رو خفه می کنه!می گه اگه یه تار مو از سر اذین کم بشه می کشش!
اشکی که توی چشمهاش جمع شده رو میبینم..چقدر اذین رو می خواست!چقدر عاشقش بود هنوز!
romangram.com | @romangram_com