#عروس_برف_پارت_203

کوتاه نگاهش می کنم .فوری خیره میشه به چشم هام و میگه:سوالم جوابی نداشت؟یا اینکه قدرت تکلمت رو از دست دادی؟!

خیره تو چشمهاش و برای اینکه کمی بیشتر حرصش بدم، بازم پوزخند میزنم و می گم:می خوای چی بشنوی؟همون هایی که دوست داری و می دونی که من نمی گم؟!

کلافه دستی می کشه توی موهاش و می گه:حرف اخرت اینه؟!

با انگشت هام روی میز ضرب میزنم و می گم:حرف اول و اخرم همینه!من حتی اگر بمیرمم حاضر نیستم زن ادمی مثل تو بشم؛ اونم دوباره!و توی چشمهاش خیره می شم و می گم:هیچ وقت یه اشتباه رو دوبار تکرار نمی کنم جناب احتشام!و با پوزخندی ادامه میدم:تو هم تکرار نکن.ضرر می کنی!

عصبی و با چشم هایی گستاخ نگام می کنه و تا میاد حرف بزنه،نمیزارم و ادامه میدم:من،اذین سعادتم!دذیگه یاد گرفتم که نباید مثل پدرم قلب رئوفی داشته باشم..دیگه یاد گرفتم که با ادم های گرگ صفت چکار باید بکنم و در حالیکه سعی می کردم صدام بالاتر از اینی که هست نره ادامه میدم:من یاد گرفتم که با تو و پدرت چکار کنم!من حاضرم بمیرم..حاضرم جونم رو از دست بدم!ولی حتی...یه روز..فقط 24 ساعت هم طعم زندگی با تو رو نچشم..طعم زندگی با ادم هایی که مسبب مرگ پدرم بودن و به راحتی انکارش می کنن..

از پشت صندلی بلند میشه و در حالیکه صداش رو بلند می کنه فریاد میزنه:خفه شو..من توی این بازی نقشی نداشتم...من هم بازی خوردم!از پدرم..چرا نمی فهمی؟من پدرت رو نکشتم..

اشکم غیرارادی میریزه..پدرم!بهم گفت که پدرت پیر بود..خودش مرد.خودش با زبون خودش این اراجیف رو بهم گفته بود و حالا بازم داشت یه چیز دیگه می گفت.

عصبی سرم رو بلند می کنم و در حالیکه با دست اشکم رو پرحرص پاک می کنم می گم:من دیگه بهت باج نمیدم.

از جام بلند میشم و درحالیکه روبروش گارد می گیرم میگم:من زنــــت نمیشم!من سنـــــد شرکت رو لحظه ای هم به دست تو نمیدم!بفهم !و می چرخم و به سمت خروجیه اشپزخونه حرکت می کنم!

صداش بلند میشه،عصبی و پر حرص:حرفهات رو زدی!ولی حرف هام رو نشنیدی!و با پوزخند میگه:بد کردی اذین..بد کردی!

سری تکون میدم و با پوزخند از اشپزخونه خارج میشم!

"آب که از سرم گذشت؛چه یه وجب..چه صد وجب."

به یوسف که روی مبل نشسته و از دیشب تا حالا گوشی همش توی دستشه نزدیک میشم.

اروم زمزمه می کنم:داداش نمی خوای بری بیمارستان؟

اونقدر بد نگام می کنه که لحظه ای عقب نشینی می کنم.حتما حرف بدی زده بودم که اینجور نگام کرد.خب من بخاطر خودش گفته بودم.

میشینم رو مبل روبروییش و حرفی نمی زنم.یوسف از صبح مامان رو فرستاده بود تا بره خبری از خونه ی خاله اینا بیاره و ببینه که اونا متوجه چیزی شدن یا نه!

به صورتش که از فرط بی خوابی و خستگی درهم شده نگاه می کنم.چقدر از دیشب تا حالا حرص خورده بود .چقدر خودخوری کرده بود و گفته بود که تقصیر منه که خودم نرفتم دنبالش.

چقدر دیشب تا خود ِ صبح توی خونه راه رفته بود و شماره ی اذین رو گرفته بود.همش با گوشی درگیر بود که یه بار هم شده جواب بده!ولی هیچ کدوم از تماس هاش جوابی نداشت.


romangram.com | @romangram_com