#عروس_برف_پارت_202
-بهتره توی این فاصله که دست و صورتت رو میشوری به حرف های دیشبم فکر کنی ..چون،منتظرر جوابتم!
دندون هام رو روی هم فشار میدم و دستم رو مشت می کنم.چقدر دلم می خواست این مشت رو می کوبیدم توی صورتش..درست مثل همون مشتی که یوسف به صورتش زده بود!
وارد سرویس میشم و در و به پرصداترین نحو ممکن می کوبم بهم.من حال نیما رو می گرفتم.قسم خورده بودم که حالش رو بگیرم.
توی اینه به صورتم نگاه می کنم.التهاب صورتم کمی کمتر شده بود ولی لبم..هنوزم حاله ی کبودی روش دیده می شد.پوزخند می زنم.
"حتما به حرف هایی که زدی عمل می کنم!شک نکن اقای احتشام"
صورتم رو با حوله دستی کوچیکی که توی اونجا گذاشته بود پاک می کنم و موهام رو یه بار باز می کنم و میبندم.کلافه از اینکه نمی تونستم لباسهام رو عوض کنم به سمت اشپزخونه راه می افتم.
با دیدن میز تصمیم می گیرم که اول کمی صبحانه بخورم و بعد کمی انرژی صرف حرص دادن نیما بکنم.
هر چند که اگه بهم ناهار می داد خیلی بهتر بود...ولی خب بهتر از هیچی بود این صبحانه ی مفصلی که نیما تدارک دیده بود.
با ارامشی ساختگی پشت میز قرار می گیرم و یکی از فنجون های متحوی چای رو برای خودم برمیدارم.از اینکه نیما هم سکوت کرده بود و انگار داشت با نگاه های گاه و بی گاهش لقمه های من رو میشمرد راضی بودم.بهتر از این بود که حرف بزنه و من از درون حرص بخورم که چرا مجبور به شنیدن صدای ادمی هستم که تمام زندگیم رو بهم ریخته!
اخرین لقمه ای که گرفته بودم رو دهنم میزارم و دومین لیوان چای رو سر می کشم و به صندلیم تکیه میدم.
بدون اینکه حتی تشکر کنم به نیما که دقایقی بود توی سکوت خیره خیره نگاهم می کرد و سنگینیه نگاهش اذیتم می کرد نگاه می کنم و می گم:توی صورت من مشکلی می بینی؟!
لبخندی چندش اور میزنه و می گه:فکر می کنی صورت به این ملوسی می تونه مشکلی هم داشته باشه؟!
پشت چشمی به حرفش نازک می کنم و تعریفش رو نادیده می گیریم و سکوت می کنم.
بهتر بود که خودش سوال می پرسید و من جواب می دادم.
همین کار رو هم کرد.وقتی دید که قصد حرف زدن ندارم و مشغول ور رفتن با ناخن هام شدم فوری گفت:خب..نمی خوای چیزی بگی؟!
تنها، پوزخندی صدادارمیزنم.سکوت می کنم.می خواست چی بهش بگم؟چقدر خوش خیال بود اگر فکر می کرد،من،اذین سعادت،میام و باهاش همکاری می کنم و هم همسرش میشم و هم سند شرکت رو دو دستی تقدیمش می کنم.
صداش که بلند میشه سعی می کنم پوزخندم رو کمی جمع کنم.
-به من نگاه کن!نزار حرفی بزنم یا کاری بکنم که بجای پوزخند اشک بریزی اذین.
romangram.com | @romangram_com