#عروس_برف_پارت_201

نیما احتشام،مریض بود!پدرش اون رو هم مثل خودش مریض کرده بود و انداخته بودش به جون ما و زندگیمون!و چقدر جالب بود که نرسیده بود نیما،گرفتار بشه!

پوزخند میزنم!من اگر توی این بازی این بار هم میباختم،نیما رو هم بازنده می کردم!این رو مطمئن بودم!

با صدای باز شدن در اتاق،سریع پلک هام رو می بندم!حتی دلم نمی خواست که یه بار دیگه چشمم به چشمهاش بیفته!

نزدیک شدنش رو حس می کنم..اینکه لبه ی تخت میشینه و بعد از چندلحظه دست می کشه به صورتم..خودش هم فهمیده بود چه غلطی کرده..

هیچ عکس العملی نمی کنم...همین کم محلی بدتر از هرچیزی بود براش!صدای نفس هاش که انگار عصبی شده بود رو میشنوم و با بالا و پایین رفتن تخت و بعد هم صدای بسته شدن در متوجه میشم که رفته بیرون!

وقتی چشم باز می کنم و به ساعت خیره میشم می بینم که نزدیکی های ظهره...درد عصبی که همزمان با باز شدن چشم هام توی معدم می پیچه باعث میشه اخم به چهرم بیارم و دوباره چشم هام رو ببندم و بیشتر از قبل خودم رو روی تخت مچاله کنم.

با حس اینکه گوشیم داره زنگ می خوره به طور غیرارادی چشم هام باز میشه..درست حدس زده بودم!صدای زنگ گوشیم بود..اشک توی چشم هام جمع میشه.بغض توی گلوم گیر می کنه.

حتما بازم "یوسف " بود.می دونستم اونه..حسش می کردم.

طولی نکشید که نیما در حالیکه گوشیه من توی دستش بود وارد اتاق شد!

صدای زنگ گوشی هنوز بلند بود و لحظه ای قطع نمیشد!درست مثل نگاه من که به دست های نیما ثابت شده بود و لحظه ای قطع نمیشد این نگاه پر اشک و پر بغض.

روی تخت می شینه و صفحه گوشی رو می گیره سمت صورتم.

-به نظرت من با این ادم سمج باید چکار کنم؟!

نگاهم رو سریع از گوشی می گیرم و به صورتش نگاه می کنم.

"یوسف بود..حاضر بودم با من..هرکاری می خواد بکنه،ولی بلایی سر یوسف نیاد."

با ترس و لرز و صدایی گرفته می گم:چ..کار کنی؟

-پوزخندی میزنه و گوشی رو توی دست های بزرگش پنهان می کنه و در حالیکه هی سرش رو ریتمیک تکون میده می گه:خب..حالا واسه این اقای فضول هم دارم.و نگاهش رو به سمت صورتم بلند می کنه و می گه:بلند شو بریم یه چیزی بخور..نمی خوام دوباره اینجا غش کنی!و دستش رو به سمتم دراز می کنه.

بی توجه به دستی که به سمتم دراز شده از اون سمت تخت پایین میرم و از اتاق خارج ،و به سمت سرویس بهداشتی راه می افتم.

میانه ی راه صداش رو می شنوم و توی ام می ایستم.


romangram.com | @romangram_com