#عروس_برف_پارت_200

فکر کرده بود که من به اسونی خامش میشم که دوباره باهاش ازدواج کنم و اون می تونه بازم پاش رو توی شرکت بزاره!

از اشپزخانه خارج میشم و اروم اروم و پر حرص به سمت اتاق خواب میرم.هنوز به اتاق نرسیده بودم که صدای شومش بلند میشه و میگه:اذیــن!روی تمام حرفهام فکر کن.اگه چیزی رو که می خوام عملی نکنی از روش خودم میرم جلو!

پوزخندی به تمام حرف هایی که زده بود میزنم و وارد اتاق میشم و در و محکم میکوبم بهم!

مردتیکه ی حال بهم زن...پست!حقا که خون احتشام توی رگ و پی بدنش جاری بود!و من چقدر توقعم زیاد بود که فکر می کردم وقتی چندساعت بگذره می تونم از اینجا خلاص بشم..ولی حالا می دیدم که نیما دست بردار نیست!بجای اینکه ارومتر بشه..بدتر از قبل میشه و تهدید هم می کنه!

منی که می گفت خیلی دوستم داره و می پرستم رو تهدید می کرد!وای به حال کسی که ازش متنفر هم بود!

روی تخت دراز می کشم و پاهام رو توی شکمم جمع میکنم..صداش که درست مثل ناقوس مرگ بود بازم توی گوشم میپیچه.

"اذین..من دوستت دارم..از همون اول که دیدمت..وقتی برگشتم ایران و برای اولین بار توی شرکت کنار پدرت دیدمت ازت خوشم اومد.هر بار که می دیدمت حس می کردم که احساسم نسبت بهت دچار تغییر میشه...هم خوشحال بودم هم یه حس متفاوت داشتم.ولی هربار که می خواستم بهت نزدیک بشم تو ازم انگار فرار می کردی!هیچ وقت توی چشمهام نگاه نمی کردی..که اگه می کردی خودت هم،همون موقع می فهمیدی که بهت علاقه مند شدم!همه ی این ها گذشت تا اینکه بابام پیشنهاد داد..گفت که با ازدواج با سوگولیه خانواده ی سعادت،می تونم زندگیه خوبی داشته باشم!خب..من..درسم رو خونده بودم..خوشی هامم رو هم..از اینکه سوگولیه یه خانواده رو هم نصیب خودم می کردم بدم نمی اومد و اینکه..من تازگی ها به تو علاقه مند هم شده بودم..وقتی میدیدم چقدر با علاقه و مهر و محبت پدرت رو می بوسی..وقتی میدیدم چقدر بهش وابسته ای دلم می خواست که من جای اون بودم..

اهی می کشه و ادامه میده...ولی من پرنفرت بهش نگاه می کردم..

از بابا خواستم که با پدرت صحبت کنه...بابا سریع انجام داد..خودمم توی کار بابام مونده بودم!اون هیچ وقت بی گدار به اب نمیزد!هیچ وقت!

وقتی که سرسفره ی عقد نشستیم..دلم قرص شده بود!خوشحال بودم که تو دیگه مال منی...ولی هیچ چیز اونطور که می خواستم پیش نرفت!انگار از وقتی عقد کردیم تو بجای نزدیک شدن به من،از من دورتر میشدی...

یه روز که از شرکت برمیگشتیم..وقتی خیلی کلافه بودم بابا حرف زد...گفت و گفت..از نقشه ای که داشت حرف زد و گفت!

تعجب کرده بودم...ولی یادم اومد که بابا هیچ وقت بی گدار به اب نمیزنه!هیچ وقت!خواستم منصرفش کنم..تهدیدم کرد گفت که همه چیزم رو به باد میده!میشناختمش..پسرش بودم..اون حتی به من هم رحم نمی کرد!به سادگی وارد بازی شدم که پدرم خواسته بود!ولی بهم قولداد که وقتی از اینا بریم تو رو همراه خودمون میبریم!ولی نکرد..به قولش عمل نکرد!

الانم اگه می بینی اینجام ..برای اینکه خودم خواستم برگردم..برای اینکه دیگه به پدرم نیازی ندارم..هرچند گفت که اگه برگردم از ارث محرومم می کنه...خب..من تنها بچش بودم!تنها مالک ثروتش..شرط گذاشت!قبول کردم!گفت که با سند شرکت برگردم..و البته تو!"

اشک هام رو پاک می کنم و توی جام غلت میزنم.زیرلب بدوبیراه می گم..به نیما..به پدرش..پیش خودشون چی فکرکرده بودن؟

که من و خانواده ام بازیچه ایم؟که هروقت ه اراده کردن همه چیز نصیب اونا بشه؟!

پوزخند میزنم...دلم درد گرفته بود از این همه بی انصافی...از این همه بی رحمی!نیما،نیما احتشام!به توصیه پدرش،وتی دیده بود که نمی تونه به خوبی از پس من بربیاد این نقشه رو کشیده بود!که من رو بدزده و باج بگیره!از خانوادم..می خواست شرکت رو مال خودش کنه؟!پس ما چی؟زحمت پدرم چی؟زحمت علیرضا چی؟حرص هایی که من و مادرم و خواهرم خوردیم چی؟اشک هایی که ریخته بودیم چی شد؟!

حاضر بودم بمیرم..ولی حتی یک متر از شرکت،دست این ادم های پست نیفته!چقدر رو می خواست و این بشر چقدر رو داشت که بازهم با پرویه تمام هم از عشق می گفت هم از ثروتی که می خواست از چنگمون دربیاره!

نیما درست مثل پدرش تعادل نداشت..نه اخلاقی..نه روحی و روانی!


romangram.com | @romangram_com