#عروس_برف_پارت_199
میبینم که وقتی از بیمارستان خارج میشیم مشتش رو روی فرمان می کوبه و زیر لب،پرحرص و عصبی،لعنتیه ارومی میگه!
صدای زنگ گوشیم باعث میشه که از فکر و خیال دست بکشم و سریع از جیبم خارجش کنم.یوسف سریع به سمت می چرخه.با دیدن اسم مامان نگاش می کنم و میگم،مامانه!
حرکت تند و سریع قفسه ی سینه اش رو می بینم.کلافه نگاهش رو به روبرو میدوزه و من جواب تلفن رو میدم.
با نگرانی حال یوسف رو میپرسه..بعد هم حرف های بابا رو برام تکرار می کنه!جواب های کوتاه بهش میدم و متوجهش می کنم که زیاد هم موقعیت برای گفتن این حرف ها جالب نیست!
متوجه میشه و با صدایی پر بغض و ناراحت،دعا می کنه که زودتر اذین پیدا بشه!
آمینی از ته دل میگم و قطع می کنم.
صدای "آهی" که یوسف می کشد دلم را میلرزاند!بردار عاشقم...اه نکش!
به ارومی به سمتش نگاه می کنم و با من و من میگم:چیز..چیزه...
تیز نگام می کنه و می گه:چیه گیسو؟!
کوتاه نگاهی به چشم های به سرخی نشسته است می اندازم و نگاهم رو به سمت دست هاش که روی فرمان قرار گرفته بودن هدایت می کنم و می گم:چیزه..میگم..بهتر نیست..یکم دیگه بگردیم؟هان؟
و سرمر و بلند می کنم و به صورتش نگاه می کنم!نگاهش رو ازم میگیره و به جاده میدوزه..
لب باز می کنم:یوسف...لجبازی نکن..شاید..گاصلا گوربابای نیما!شاید کار اون نیست..یکم .میگم یکم دنبالش بگردیم!هان؟اینجوری خیالمون راحتتر میشه؟باشه؟
انقباض فکش رو به خوبی حس می کنم.
اروم میگم:باشه داداشی؟
کلافه و عصبی دستی بین موهاش میکشه!
زیر لب زمزمه می کنه :باشه..فقط یکم!
غذا رو پس میزنم و از جام بند میشم.نگاهی پر نفرت به صورتش می اندازم و سری از روی تاسف براش تکون میدم.از اینکه به این صراحت اعتراف کرده بود که تنها دلیلش فقط خواستن من نبوده که برگشته حالم بهم خورد..ازش متنفر بودم،متنفرتر هم شدم!
اومده بود که باز شرکتی رو که به یه زحمتی روبراهش کرده بودیم بعد از اون ورشکستگیه بزرگ،دوباره با بدست اوردن من،بتونه بدست بیاره!
romangram.com | @romangram_com