#عروس_برف_پارت_198
به یوسف که سردرگم توی سالن اینطرف و اونطرف میره نگاه می کنم.چقدر توی همین چندساعت شکسته شده بود.
چقدر سخت بود که اینقدر اذین رو می خواست و هی خودش رو میزد به اون راه!
چقدر سخت بود که حالا داشت بال بال میزد برای دیدن یه لحظه ی اذین و نمی تونست ببینش و مثل تمام این شب هایی که از خاله خواسته بود که اذین خونمون بمونه و اون چکش می کنه و مواظبشه،امشب نمی تونست چکش کنه و مواظبش باشه!
اهی می کشم و به سمت صندلی هایی که کمی باهام فاصله دارن حرکت می کنم.
با صدای شنیدن قدم هایی که به سمتم می اومدن سرم رو بلند می کنم.دکتر صامتی بود.با دیدن من فوری لبخند به لب میاره و قدم هاش رو بلندتر برای رسیدن نزدیکم،برمیداره.
توی سلام کردن و شب بخیر گفتن پیش دستی می کنم!
با خوشرویی جواب میده و حال خانواده رو می پرسه!تشکر می کنم که فوری می پرسه:خدایی نکرده چیزی شده؟انگار که نگرانم!
سعی می کنم لبخند بزنم و خیلی اروم و عادی بگم:نه..یوسف چیزی توی اتاقش جاگذاشته بود همراهیش کردم تا بیمارستان.همین.
توی ماشین به اندازه کافی نصیحت های یوسف رو برای اینکه نباید کسی بهه اصل ماجرای اذین پی ببره گوش داده بودم و حالا،نباید بند رو اب میدام!
صامتی اهانی می گه و میگه که از دیدنم خوشحال شده!و بعد از مکثی ازم دور میشه!
نفسم رو پر شدت بیرون میدم و دوباره روی صندلی ولو میشم.یعنی اذین کجا بود و چکار می کرد؟!
کلافه و عصبی ناخن هام رو می کنم و به انتهای راهرو نگاه می کنم.
میبینم که یوسف درحالیکه سرش رو پایین انداخته به سمتم حرکت میکنه.فوری از روی صندلی بلند میشم و من هم به سمتش قدم برمیدارم.
کنارش که می ایستم می م:چی شد؟چیزی متوجه شدی؟
کلافه فقط به تکان دادن سرش اکتفا میکنه!
به سکوت احتیاج داشت.من هم سکوت می کنم و سوالی نمی کنم.میدانم که تمام جواب سوال هایش فقط به اذین گفتنی پر درد ختم میشود.
از سالن که بیرون میزنیم و پا درون محوطه میزاریم،هوای ابری و بدون ستاره ی امشب بیشتر غم به دل ادم هدیه میده!
بی حرف سوار ماشین میشم.برای گفتن حرفم دودل بودم!جرات نداشتم بگویم..بگویم که یوسف،بیا با هم به چندبیمارستان سربزنیم..بیا بیشتر دنبالش بگردیم..
romangram.com | @romangram_com