#عروس_برف_پارت_197
نفسم حبس میشه و دستم رو روی قلبم میزارم...هیچ حرکتی نمی کنم..حتی به سمتش نمی چرخم..
بهم نزدیک میشه!جرقه ای که توی ذهنم می خوره رو عملی می کنم و چند قدم باقی مونده تا اشپزخونه رو هم میرم و میشنوم که نیما می گه:کجا داری میری؟وایسا ببینم..ولی من گوش نمیدم.
به بهانه گشنگی به سمت یخچال میرم و درش رو باز می کنم!توش پر بود از کمپوت و میوه و یه پرس غذای دست نخورده که مطمئنا مال من بوده!
کمپوتی رو محض اینکه شک نیما روبرطرف کنم بیرون می کشم و کمی باهاش ور میرم و بازش می کنم..
برق اشپزخونه رو می زنه و دست به سینه تماشام می کنه!
نگاهی کوتاه بهش می اندازم و دوباره صورتم رو می چرخونم سمت مخالف ..از روی میز چنگالی برمیدارم و کمی از کمپوت سیب رو به دهانم میزارم.
کمپوت خنک و شیرین اونقدر بهم توی این حال مزه میده که بدون اینکه به لحظات پیش که قرار بود نیما مچم رو بگیره فکر کنم باقیش رو می خورم..از صبح تنها چیزی که خورده بودم همون صبحانه بود و بس!حتی سرناهار هم میلی به خوردن نداشتم و فقط با غذام بازی کرده بودم و حالا هم..از شام خبری نبود.
نزدیک میاد و با صدای ارومی می گه:اگه گرسنه بودی چرا من و صدا نزدی؟!
شک کرده بود!سرم رو برای اینکه بیشتر از این شک نکنه فوری بلند می کنم و می گم:جنابعالی خواب تشریف داشتین اقا!و دوباره خودم رو مشغول می کنم!
من،دست پیش رو گرفته بودم که پس نیوفتم!و این حربه کار کرد.
یکی از صندلی های میز ناهارخوری 4 نفره رو بیرون کشید و درحالیکه روبروم می نشست گفت:خب بیدارم می کردی...و با پوزخندی صداداری می گه:هرچند..تو حتی نمی دونی که من خوابم سبکه و زود بیدار میشم!و می گه:می خوای غذا برات گرم کنم؟!
خیلی سرد میگم:نخیر..نمی خواد!
کمپوت رو از زیر دستم می کشه و میگه:بس کن این بچه بازی ها رو..دکتر گفت فشارت پایینه..باید یه چیز مقوی بخوری.
توی چشمهاش خیره میشم و می گم:دکتر نگفته چرا به این حال افتادم؟فقط گفته بهش برس؟خب باشه...میرسم..دارم همین کار و می کنم!البته اگه بزاری!
کمپوت رو محکم جلوم میزاره و بی حرف از پشت میز بلند میشه و اروم میگه:بالاخره این تلخی هات یه روزی تموم میشه..می دونم!و در یخچال رو باز می کنه و زیر چشمی می بینم که ظرف غذا روبیرون می کشه و برای گرم شدن توی ماکروویو میزاره.
دست از خوردن کمپوت می کشم و به صندلی تکیه میدم و نگاهم رو توی اشپزخانه به گردش در میارم!هیچ اثری از گوشیم نبود!
تیرم به سنگ خورده بود،ناجــور!
پوزخند می زنم..حتی اگر به خاله اینا هم زنگ می زدم باید چی می گفتم؟می گفتم که کجام و نیما من رو کجا اورده؟!که این ادم پست چطور برام نقشه ریخته بوده و هر روز به انتظارم میشسته تا نقشه اش رو عملی کنه!با کمال تاسف باید می گفتم که من حتی نمی دونم الان کجام و فقط می دونم که شدم یه مرده ی متحرک!همین.
romangram.com | @romangram_com