#عروس_برف_پارت_196

با بی حالی به تصاویر گنگی که جلوم میلرزن نگاه می کنم..کلافه از اینکه نمی تونم واضح ببینم یا درست و واضح بشنوم پلک هام رو می بندم..

انگار صدای نیما بود..داشت به کسی می گفت:بهتر میشه؟

مرد که انگار دکتر بود اروم تر از نیما گفت:اره...ولی فشارشون خیلی پایین بوده..سُرمی که وصل کردم حتما بزارید تموم بشه..باید بهش رسیدگی کنید..نباید تحت فشار باشه!متوجه هستید که؟!

نیما که خیلی سرد صحبت می کرد گفت:بله!مرسی...بفرمایی و انگار مرد رو به جایی دورتر دعوت کرد و من دیگه چیزی نمی شنیدم..

این بار وقتی چشم هام رو باز کردم تصاویر واضح تر بود.

دستم رو که بالا اوردم سرمی که به دستم وصل بود رو دیدم..روی تخت خوابیده بودم و نیما هم انگار خواب بود! سرش رو روی تخت گذاشته بود و نفس هاش منظم بود!

چقدر خوب میشد اگر می تونستم خودم نفسش رو قطع کنم.

همه چیز رو به یاد میارم..دعوایی که بین من و نیما اتفاق افتاد..اون سیلی و تهدیدها..و در اخر هم بیهوش شدن من!

بیشتر از هرچیزی به جای اینکه نگران خودم باشم،نگران خانوادم و البته "یوسف" بودم.

با نفرت به نیما نگاه می کنم..یوسف، می دونستم که خیلی بهم تاکید کرد که مواظب باشم..گفت که حتما با آزانس برگردم ولی من، درست مثل بچه های حرف گوش نکن و تخس،کار خودم رو کرده بودم!و حتی فکرش رو هم نمی کردم که بخوام اینجوری از نیما رودست بخورم.

اخم می کنم..قلبم میلرزه..درست مثل پدرم که هیچ وقت فکرش رو نمی کرد که از دوست چندین و چندساله اش رودست بخوره !ولی خورد و من هم توی این بازی همراهش شدم.

اهی می کشم و سرم رو از دستم می کنم و بازم سرم رو میزارم روی بالشت..به ساعت که نگاه می کنم 12 شب رو نشون میده و من هنوز هم نتونستم به هیچ کس خبر بدم..با این فکر که الان که نیما خوابه بهترین موقعیته از جام بلند میشم و اروم و بی سرو صدا از تخت پایین میرم.

سرم کمی گیج میره ولی اهمیت نمی دم ..باید از خودم خبری می دادم..می گفتم که پیش نیمام و نباید نگران باشن؟!

ولی واقعا اون ها نگران نمی شدن؟ وقتی من این حرف رو می زدم یعنی نگران نمی شدن؟!اهی می کشم و نگاهی دیگه به نیما می اندازم و توی دلم بدو بیراه نثارش می کنم..

دلیل این همه دزد و پلیس بازی هاش رو فقط خدا می دونست و خودش!

به اروم ترین نحو ممکن در اتاق رو بی هیچ سرو صدایی باز می کنم و وارد سالن خونه میشم..از شانس بدم چراغ های سالن خاموش بود و هیچ جا دیده نمی شد..دستم رو به دیوار می گیرم که زمین نخورم.

یکی از کلیدهای برق رو پیدا می کنم و می زنم..نور کمی توی سالن پخش می شه!

اروم و پاورچین به سمت مبل ها قدم برمی دارم و روشون رو نگاه می کنم...روی تنها میزی که توی سالن بود نگاه می اندازم..خبری از گوشی نبود...به سمت اشپزخونه حرکت می کنم و با این فکر که ممکنه وقتی من از هوش رفتم هول شده باشه و گوشی رو اونجا جا گذاشته باشه، خوشحال قدم برمی دارم..ولی هنوز به اشپزخانه نرسیدم که صدای نیما باعث میشه برای لحظه ای قلبم ،ضربان نداشته باشه!


romangram.com | @romangram_com