#عروس_برف_پارت_195
یوسف با کلافگی توی جاش می ایسته..
مامان که نگران اوضاع یوسف هم بود دستی به صورت یوسف می کشه و می گه:کجا میری مادر؟تو که همین الان از بیرون اومدی؟!می خوای کجا دنبالش بگردی هان؟دیدی که خونه اش هم نرفته بود.
یوسف که عصبی بود با صدایی نسبتا بلند گفت:می خوای دست رو دست بزارم؟اره؟مثلا دختره رو اوردیم پیش خودمون که جاش امن باشه...حالا ببین..ببین همه چیز ریخته بهم!اگه من برگشتنه هم میرفتم دنبالش اینطور نمی شد...این اتفاق نمی افتاد..وای مامان...حالا من جواب خاله زهرا رو چی بدم مامان؟چی بگم؟
با کلافگی دستی بین موهاش کشید و گفت:میرم یه سر به بیمارستان بزنم..میرم ببینم امروز خبری توی بخش نبوده؟!
صدای زنگ گوشیش باعث میشه که حرفش نصفه نیمه بشه...فوری جواب میده ولی بعد از چند کلمه نفسش رو میده بیرون و می گه:نه غزل خانوم..فعلا هیچ خبری ازش نشده...بله..من دارم الان میرم بیمارستان!
اره شاید اونجا باشه...دیگه نمیدونم باید چکار کنم.چشم!خبری شد به شما هم اطلاع میدم.باشه..خدانگهدار.
به من که کنار مامان ایستاده بودم نگاه می کنه و می گه:غزل بود!می گه هر چی به گوشیه اذین زنگ میزنم جواب من رو هم نمیده!و به چشمهام خیره میشه و با ناراحتی می گه:می بینید؟حتما بلایی سرش اومده!
و سرش رو روی به سقف بلند می کنه وبا ناله می گه:ای خـدا...
اروم بازوش رو می کشم و می گم:یوسف..داداش ِ من،پسر خوب،اینقدر خودخوری نکن...صبر کن منم باهات میام بیمارستان..و به مامان اشاره می کنم که نگهش داره تا من مانتوم رو بپوشم.
دم دستی ترین لباس هام رو تنم می کنم و به سرعت از اتاق بیرون میرم.
یوسف توی راهرو ایستاده و مامان همچنان قصد اروم کردنش رو داره..شالم رو می اندازم روی سرم که بابا صدام میزنه:گیسو جان؟
برمی گردم سمتش و می گم:جانم بابا..چیزی می خواین؟!
سری تکان میده و می گه:نه دخترم...فقط مواظب باشید..اگه یوسف اومد هم به یکی دوتا بیمارستان سر بزنید..و با ناراحتی می گه:کاره دیگه...هرچند که از وقتی نیما اومده زندگیه این دختر ریخته بهم ولی احتمالات رو هم نباید از دست داد..
با ناراحتی می گم:فکر نکنم یوسف بیاد...ولی تمام زورم رو میزنم..می بینید که پاش رو کرده توی یه کفش و می گه کار کاره نیماست!راستم میگه،خوب نیما تهدیدشون کرده بود..هرجفتشون رو..
با صدای مامان حرفم رو قطع می کنم و می گم:الان میام مامان...و روبه بابا می کنم و می گم:من میرم..بهتون خبر میدم!
و به سمت یوسف و مامان راه می افتم...
وقتی میرم میبینم مامان تنها ایستاده..می گه که یوسف رفته و توی ماشین منتظرمه!به سرعت از خونه بیرون میزنم و وقتی میبینم که توی ماشین نشسته و سرش رو روی فرمون گذاشته کمی دلم اروم میگیره...تو این حال یوسف رو هم نمیشد تنها گذاشت!
اروم زمزمه می کنم:اذین،تو کجایی دختر؟!
romangram.com | @romangram_com