#عروس_برف_پارت_194
پر نفرت بهش نگاه می کنم.. توی چشمهاش زل می زنم و می گم:اره...راست می گی..بزار نگران بشن.. اره..پدرم مُرد..کاشکی پدر تو هم ...می مرد!خود تو هم...
ولی سلی که به صورتم میزنه حرفم رو قطع می کنه...صورتم کج میشه از ضربه ی محکمی که به صورتم می خوره..
صورتم رو محکم می چرخونه سمت خودش و می گه: زر زیادی نزن...نزار حالیت کنم که با کی طرفی..نــــزار...و با حالت تهدید انگشتش رو می گیره سمتم و می گه:تکون بخور...بلند شو بیا شام بخور..
پوزخند میزنه:باید جون داشته باشی! حالا حالاها باهات کار دارم خوشگلم...و خودش به سمت اشچزخانه میره و دقایقی نگذشته با صدای بلند و پر از تحکم و تهدید میگه:اومــــدی یا بیام؟!
دستم رو از روی گونه ام برمیدارم..درد سیلیش در برابر دردی که توی قلبم داشتم هیچ هم حساب نمیشد...در حالیکه هیچ نایی توی تنم نیست از جام بلند میشم و به سمت اشپزخانه راه می افتم..
شوری اشک هام رو حس می کنم و لبم بیشتر از هر وقت دیگه ای میسوزه از این شوری...به این فکر می کنم که باید کنار کسی شام بخورم که مسبب تمام بدبختی هام بوده و هست و من باسد باهاش شام بخورم.. وسط راه سرم گیج میره و دیگه چیزی احساس نمی کنم..
-یوسف..اینقدر راه نرو..من بجای تو سرگیجه گرفتم..ای بابا..
اینو می گم و سرم رو بین دست هام می گیرم..
مامان و بابا که ماتم گرفته بودن و یوسف هم همش راه می رفت و شماره آذین رو می گرفت..ساعت 9 شب شده بود و هیچ خبری از اذین نشده بود...
صدای بد و بیراه گفتن یوسف به نیما رو می شنیدم..از عصبانیت صورتش کبود شده بود . یوسفی که جلوی بابا لب به سیگار هم نمیزد ،یه پاکت سیگار رو تموم کرده بود..
نگاهی به مامان می کنم و می گم:یعنی به خاله اینا نگیم؟!
مامان که از قیافه اش غصه می بارید نگام کرد و سر تکون داد:نــه!فعلا دست نگه داریم..زهرا سکته می کنه..اذین،شاید رفته جایی با خودش خلوت کنه..دیدی که اون دوستش هم گفت ،موقع برگشتن می خواسته برسونش ولی نشده و اذین هم گفته با آژانس برمی گرده..
سری تکان میدم و می گم:بله..ولی دیدین که وقتی زنگ زدیم آژانس گفت که خانوم سعادت امروز هیچ ماشینی نگرفتن!از این واضح تر که براش اتفاقی افتاده؟!
یوسف که به جر و بحث من و مامان گوش می داد گفت:بس کنید دیگه..چقدر این حرف ها رو تکرار می کنید..یکم ساکت باشید ببینم باید چه کار کنم؟!
و بازم با گوشیش شروع کرد به شماره گرفتن..طولی نکشید که دیدم مشغول حرف زدنه..داشت از کسی یه سری اطلاعات می گرفت. در مورد گم شدن یا ادم ربایی!
وقتی تلفن رو قطع کرد خودش رو روی مبل پرت کرد و گفت:فعلا دستمون به جایی بند نیست...بایدکمه کم24 ساعت بگذره از این اتفاق، تا بتونیم اقدام کنیم!تازه اون هم یکی از اعضای خانوادش باید اقدام کنه!از این بدتر هم میشه؟!
و با گفتن این حرف از جاش بلند میشه و در حالیکه سوئیچ ماشین رو از روی میز برمی داره به سمت در میره.. مامان از جاش بلند میشه و صداش می کنه..
-یوسف..یسوف جان مادر وایسا..
romangram.com | @romangram_com