#عروس_برف_پارت_193
مرگ پدرم !طلاق من..مردن قلبم...تنهایی.."
ولی بجای این ها سرش فریاد می زنم و می گم:جواب بده اون لعنتی رو..پدرم رو که کشتین..می خواین مامانمم ازم بگیرین؟دغ می کنه...از دوریم سکته می کنه..از ترس سکته می کنه...می خوای بازم یه مرگ بیفته گردنت ؟آره؟
عصبی نگام می کنه و می گه:خفه شو..حرف زیادی نزن...مرگ چیه؟کشتن چیه...بابات پیر بود..خودش مُرد!خــودش..اینو توی مغزت فرو کن!
اشک هام بی وقفه میان...بابام پیر بود..خودش مرد!خودش.
پوزخند میزنم و می گم:اره..پیر بود..خودش مُرد..تو و بابات نکشتینش که..اره می دونم..و سرم رو بلند می کنم و توی چشم هاش با گستاخیه تمام زل می زنم و می گم:آدمم اینقدر پست..اینقدر حقیر..بابای من پیر بود؟اره؟
وسرش فریاد می زنم و می گم:50 سال پیر بود؟!هنوز عروسیه هیچ کدوم از بچه هاش رو ندیده بود پیر بود؟!اونوقت می گی پیر بود؟!به پدر من میگی؟!به کسی که این همه محبت در حقتون کرده بود؟!اره؟
سکوت کرده و بهم نگاه می کنه...از عصبانیت دست هاش مشت شده..ولی من باید بگم..باید حرفه هایی که توی دلم تنلبار شده رو بگم تا کمی..فقط کمی اروم بگیرم..
ضجه می زنم و می گم:چطور اینقدر بی رحمی؟چطور می گی پیر بود؟بـابـام ،اون زندگیم بود...تو زندگیم رو گرفتی...می فهمی؟از هم پاشیدیمون..هممون رو..من ..مامان...اذر...امیر...می دونی؟کمرش شکست..تنها شد!تو باعث این شکستین..تو و پدرت!
انگشت اشاره ام رو می گیرم سمتش و می گم:تو...توو اون پدرت..مسبب تمام این اتفاقاتین...مطمئنم که تقاص پس میدین..مطمئنم که روزی به پام می افتی که ببخشمت..بخاطر اینکه باهامون بازی کردین..اره شماها... بخاطر پول،از همه چیز گذشتین..انسانیت..محبت..حتی راضی به مرگ پدرم شدین..مرگ یه ادم!
و با تمام غصه ای که توی دلم نشسته بود فریاد میزنم سرش:مگه نمی دونستی بابام منو خیلی می خواد..مگه نمی دونستی که عاشق تک تک خانوادشه...مگه نمی دونستی که بدون ما و خوشبختی ما دوام نمیاره؟
تو پدرت..تو و اون لعنتی..اینارو می دونستین و این بازیه کثیف رو شروع کردین اره؟!
از نفس می افتم..هق هقم با اهنگ گوشیم هم نوا میشه...نیما سرجاش نشسته و گوشیم هنوز بین دستهاشه..
چقدر کثیف بود ...چقدر پست بود..می گفت پدرم پیر بود..می گفت پیر!پیری که خودش مرده بود!و اونا مسببش نبودن..چقدر راحت حاشا می کردن کارهاشون رو..چقدر راحت زیر همه چیز زده بودن!
ملودیه گوشم که قطع میشه بی خیال از جاش بلند میشه...اسم یوسف رو هی زمزمه می کنه و چند دقیقه بعد مثل روانی ها قهقه میزنه و می گه:چقدر طرفدار...بهتره یکم بیشتر نگرانت بشن...و بازم صدای گوشیم بلند میشه..
عصبی می گه:این مردتیکه ول کن نیست...
و با لحنی عصبی میگه:مثل تمام این روزایی که من نگران بودم که نتونم بدستت بیارم..که نتونم زنم رو برگردونم پیش خودم ..زنی که من رو..منی که می خوامش رو متهم می کنه به کشتن پدرش...چیزیکه به من ربط نداره؟داره؟پس بزار مثل تمام این روزها نگرانت بشن..
و از جاش بلند میشه:بزار بفهمن که چقدر نگرانی بده؟!به سمتم میاد و صورتم رو می چرخونه سمت خودش و می گه:گریه نکن...بابات مرده...
می خنده:من که نمردم..پیشتم...کنارتم...و دستش رو می کشه روی صورتم و می گه:ولی بزار یکم نگرانت بشن!هووم؟موافقی باهـام عزیزکم؟!
romangram.com | @romangram_com