#عروس_برف_پارت_192
نیما..پست..عوضی ..حرام زاده !
وسط گریه هام، صدای نگران نیما زجر آور ترین چیزیه که توی این حال و هوا به گوشم می رسه..
-آذیــن؟داری چکار می کنی اون تو؟بیا بیرون دیگه...و بازهم مرتب، به در ضربه میزنه.
سیفون رو می کشم ..
ضربه زدن هاش به در متوقف میشه!
پوزخند میزنم!بین اشک هام خنده ام می گیره..نیما نگران هم میشد؟!مگر می دانست که نگرانیه چی هست؟ولی...انگار فهمید که زنده ام، اروم شد.
شیر اب رو تا اخر باز می کنم و صورتم رو زیرش می گیرم..آب سرد لرزم رو بیشتر می کنه..صورتم..لبم..میسوزه! بدنم ضعف داره...اونقدر که مطمئنا تا چند دقیقه دیگه اگر جایی نشینم از حال میرم .
پاهام دیگه تحمل وزنم رو نداره..قفل در رو باز می کنم و بی حال به چارچوب در تکیه می زنم.
نیما با دیدنم قدمی به جلو میاد و با ترس می گه:آذیــن؟خو..بی؟
با دست کنارش می زنم و دستم رو به دیوار بند می کنم و خودم رو روی اولین کاناپه ای که توی دیدم قرار می گیره پرت می کنم .
می بینم که به سمت اشپزخانه میره و دقایقی بعد با لیوانی پر از اب برمیگرده..پایین پام میشینه و لیوان رو به سمتم می گیره و می گه:اینو بخور..
حتی نگاهش هم نمی کنم...مردتیکه ی عوضی...وقتی فکر می کنم که چه به روز صورتم اورده حالم ازش بهم می خوره..و دلم می خواد فریاد بزنم که تو یه حیوونی..حیوون!
سمج لیوان رو به لبم می چسبونه و مجبورم می کنه محتویات لیوان رو بخورم.سرم رو کنار می کشم و اون هم لیوان به دست از جلوی چشم هام کنار میره.
صدای ملودیه گوشیم بازم پخش میشه..بغض می کنم!نگرانم بودن و زنگ میزدن...
نیما گوشی رو برمیداره و توی دستش می گیره و نزدیکم میاد..
زمزمه می کنه"یوسف" و نگام می کنه و می گه:این عوضی چکاره ی توئه که اینقدر نگرانته؟!و با فریاد می گه:هــان؟
اشکم میریزه .. نگاهم رو از ادم پستی که جلوم نشسته می گیرم!اونقدر حرف توی ذهنم دارم کهنمی دونم کدومش رو به این ادم پست بگم؟
"بگم که یوسف..تمام زندگیم بوده و هست!زندگی که روزی بخاطر توی پست کنارش گذاشتم...بخاطر تو..بخاطر پدر ساده ی خودم...ولی چی نصیبم شد؟چی نصیب خانوادم شد؟!
romangram.com | @romangram_com