#عروس_برف_پارت_191
جلوم می ایسته..سرم رو بلند می کنم و به صورت بی روحش نگاه می کنم..هیچ چیز توی نگاهش نیست..هیچ چیز!
معلوم نبود چش شده!معلوم نبود چه مرگش شده بود که ولم کرده بود..لال مونی گرفته بود و حرف نمیزد!و من حتی از سکوتش هم می ترسیدم!از حس اینکه من و نیماامشب تنها بودیم می ترسم!
چاقو رو که پایین میاره کمی توی جام ابجا میشم..
با صدایی سرد و عصبی میگه:بشیــن!بزار دستت رو باز کنم!
و با پورخندی نگام می کنه و می گه:فکر فرار که توی سرت نیست؟!و با پوزخندی می گه:هرچند..تو با اون مغز فندقیت بخوای فرار هم کنی نمی تونی..اینجا پر از محافظه..پس بی اینکه دردسری درست کنی برو دستشویی و بیا بشین تا شام بیارن!
نگاهش می کنم ...منتظر جوابی از طرف من هنوز ایستاده بود و چاقو رو زیر طناب هاقرار داده بود!
اروم زمزمه می کنم:من....فکر..فرار نمی کنم..فقط..دستشویی دارم!
چاقو اونقدر تیز بود که با یه حرکت ساده و اروم طناب از هم باز شد. کمی دولا شد و به قصد باز کردن پام چاقو رو انداخت زیر طناب..دلم می خواست که می تونستم موهاش رو می کندم و با پاهام به شکمش لگد میزدم و فرار می کردم..ولی نمیشد!گفت که اینجا پر از محافظه..و مهمتر اینکه من زورم هیچ وقت به یه مرد..اونم ادم روانی مثل نیما نمیرسید..
پام رو که باز می کنه فوری چاقو رو میزاره توی جیبش و بازوم رو محکم توی حصار دست هاش می گیره...
دلیل این کارهاش رو نمی فهمیدم..یعنی اینقدر منو می خواست که داشت این کارها رو می کرد..پس چرا..من هیچ وقت این حس رو احساس نکرده بودم...پس چرا همون موقع ها هم حس می کردم که حتی محبت کردنش از روی ترس و اجباره...که اون هم منو درست نمی خواد و پدرم اشتباه کرده بود که ما زوج خوبی میشیم؟!
من رو تقریبا با خودش تا نزدیک دستشویی می کشه و در رو باز می کنه و عقب می ایسته..
برمیگردم و نگاش میشم کنم.
دست به سینه تکیه داده به دیوار راهروی باریکی که توش دستشویی قرار داشت.
سری تکان میدم و بی معطلی وارد دستشویی میشم و در رو محکم می بندم و اشک میریزم به روزگار بدم!
گریه می کنم بخاطر شانسی که داشتم و نیما قسمتم شده بود و ما ،من و پدرم،چقدر ساده بودیم!
با صدای ضربه هایی که به در می خوره..به خودم میام و اشک هام رو تند تند پاک می کنم.به اینه نگاه می کنم..چقدر داغون شده بودم توی همین چندساعت..چقدر حس اینکه در حال مردنم توی وجودم فریاد میزد...به صو رتم نگاه می کنم..
صورتی که روش جای خط خطی های ریش نیما افتاده و قرمز شده..چشم های ورم کرده و اشکیم..لبی که از گازهایی که نیما گرفته قاچ خورده و گردنی که کبود شده..بازم چشم هام از اشک پر میشه...دست می کشم به صورتم..گردنم..لب هام..
گریه می کنم...لعنتی..لعنتی...
romangram.com | @romangram_com