#عروس_برف_پارت_190

داد میزنم سرش..با همون صدایی که توش پر از جسارت بود داد میزنم:برای اینکه نمی خواستمت...برای اینکه نمی خوامت..چرا نمی خوای بفهمی؟هان؟

چاقو رو نزدیک میاره ..با ترس نگاهش می کنم..لبه یتیز چاقو رو روی صورتم اروم می کشه...چشم هام رو می بندم از زور ترس...

با صدایی پر حرص می گه:جرات کن..فقط یه بار دیگه..جرات کن و جمله ای که گفتی رو تکرار کن؟و درست مثل وحشی ها سرم عربده میزنه و می گه:بگـــو؟یه بار دیگه بگــــــــو...

چشم هام رو بسته نگه می دارم و هیچ کاری نمی کنم...نیما روانی شده بود!

گوشیم مدام زنگ می خورد و نیما روی مبل نشسته بود و پوزخند میزد...دست و پاهام از بس که بسته مونده بودن درد گرفته بود!

نگاهم رو توی سالن تقریبا خالیه خونه می چرخونم تا بلکه ساعتی پیدا کنم و ببینم چقدر برای رفتن به خونه دیر کردم.

ولی هیچ چیز روی دیوارها دیده نمیشه..عصبی فریاد میزنم:تو این خراب شده ساعت پیدا نمیشه؟!

سکوت که می کنه حرصی تر میشم...هنوز هم ،با چاقوی توی دستش مشغول بازی کردنه!

بازم فریاد میزنم:نشنیــــــدی؟با تــــوام؟میگم ساعـ...

ولی انچنان برمیگرده سمتم و وحشتناک نگام می کنه که حرف و صدا توی گلوم خفه میشن.نگاهم رو از صورتش می گیرم و زیر لب "اَه" کوتاهی می گم و به دست های بسته شده ام نگاه می کنم.

سعی می کنم خودم رو با فکرهای مختلف مشغول کنم تا کمتر نگاهم به ادم روانی که در نزدیکیم نشسته بود و هی به خودش و گاهی به من پوزخند میزد بیفته!

تا کمتر حرص بخورم که چرا بیشتر تلاش نکردم تا شماره ی اژانس رو بگیرم..و کمتر حرص بخورم که نمیا..چطور در کمینم نشسته بوده تا نقشه اش رو عملی بکنه!تا کمتر به این فکر کنم که صد در صد پنچر شدن ماشینم کار نیما بوده!

تا کمتر حرص بخورم که الان یوسف چه حالی داره؟الان مامان اینا غیبتم رو فهمیدن یا نه؟اصلا اخر این قضیه به کجا کشیده میشه!

ولی فایده نداره...سوزش لبم و حس طعم خونی که توی دهنم پیچیده باعث نمیشه اتفاقاتی که توی این چند ساعت گذشته بهم وارد شده رو فراموش کنم..و همینطور صدای ملودی رامش بخش گوشیم که مدام توی فضای خالی خونه اکو میشه.

سنگینیه نگاهش رو روی خودم حس می کنم..سرمر و بلند می کنم و وقتی می بینم که با چه لذتی بهم زل زده ، وحشت می کنم..

تمام التماسی که بلد بودم رو توی نگاهم میریزم و صداش می کنم:نی..نیمـا؟!من باید برم دستشویی..

می بینم که فوری بلند میشه و به سمتم میاد..برق چاقویی که توی دستشه لحظه ای لرز توی تمام تنم می اندازه...

و زیر لب زمزمه می کنم: لعنتی..چرا این چاقو رو نمی اندازی کنار؟!


romangram.com | @romangram_com