#عروس_برف_پارت_189

اروم می گه:من حتی حاضرم جونم رو بخاطر تو از دست بدم؟اینو می فهمی؟

چشم هام از ترس گشاد می شه و میبینم که بازم داره بهم نزدیک میشه...اشک توی چشم هام حلقه میشه...این مرد روانی بود..

می ترسم..از عاقبتی که انتظارم رو می کشه می ترسم...

صدای زنگ گوشیم توی فضای پر سکوت سالن خالیه خونه ای که بودیم پخش میشه...صورتم رو سمت صدا می چرخونم و با عجز نگاه می کنم..حتما یوسف بود..یا گیسو...حتما از دیر کردنم متوجه قضیه شده بودن...

ولی نیما حالیش نیست بهم نزدیکتر میشه...

چشم هام رو می بندم و حس می کنم که موهام رو نوازش می کنه..

شونه هام از زور بغض و گریه ی خفه می لرزه..ولی نیما حالیش نیست..انگار که من بتم و اون به روش خودش منو گذاشته جلوش و ،داره می پرستم..

نوازش موهام رو تموم می کنه و دست می کشه به صورتم و زمزمه وار می گه:یادم نمیره روزایی که حتی نمی ذاشتی دستم بهت بخوره..ولی حالا...دارم لمست می کنم اذین ..تو زنم بودی... حس می کنم که خم میشه و بعد از مکثی لبهام رو محکم و غلیظ میبوسه و با صدایی عصبی می گه:یادم نمیره اون روزایی رو که به زور جواب تلفنم رو می دادی...

و این بار گردنم رو گاز می گیره و میبوسه و توی همون حال می گه:یادم نمیره که هیچ وقت بهم نگفتی دوستم داری...ولی من بهت گفت..بهت گفتم که می خوامت..وبازم می گم... و شروع می کنه...لبهام رو اینقدر می بوسه که خودش نفس کم میاره و کنار می کشه..

وقتی کنار می کشه اشک هام تند تند روی صورتم میریزن ولی انگار حالیش نیست که حالم خوب نیست..که نمی تونم تحملش کنم..انگار می خواد دوباره بهم نزدیک بشه..

طاقتی نمیارم..اینبار با جسارتی که نمی دونم از کجا اورده بودم یا شایدم با شنیدن زنگ تلفنم پیدا کرده بودم سرش داد میزنم..

-نیا جلو...نیـــا..

-ولم کن لعنتی...چرا دست از سرم برنمی داری؟

صدای خنده ی چندش اورش حالم رو بدتر می کنه..دست می کشه به صورتم و اشک هام رو پاک می کنه..صورتم رو کج می کنم..از تماس دستش حالت مرگ بهم دست میده!

می خنده..کریه و عذاب اور و می گه:

-بهت که گفتم دست از سرت برنمی دارم جوجو طلایی..تو گوش نکردی!

و با عصبانیت به چشمهام خیره می شه و می گه:باورم نکردی!چـــرا آذیــن؟

چونم از شدت ترس میلرزه...نگاهی به چاقوی براق و تیزی که توی دستشه می اندازم..اگر از اینجا جون سالم به درمی بردم یه معجزه بود!


romangram.com | @romangram_com