#عروس_برف_پارت_188
همین که می خوام خودم رو تکون بدم حس می کنم که بسته شدم..و وقتی نگاه می کنم می بینم که دست ها و پاهام رو با طناب بستن..با چشم هایی وحشت زده اطراف رو نگاه می کنم..که صدایی ازپشت سر و درست کنار گوشم می گه:دنبال کی میگردی خوشگلــم؟!
نفس توی سینم حبس میشه..نیما بود.صدای چندش اور خودش بود..از زور حرص چشم هام رو می بندم و به بخت بد خودم نفرین می فرستم..
صدای قدم هاش رو می شنوم و سایه ای که روی بدنم می افته رو حس می کنم..چشم هام رو که باز می کنم به صورتم لبخند تحویل میده و می گه:حالت خوبه؟!
با نفرت و بهت نگاهش می کنم..ولی طولی نمی کشه که نگاه از صورتش می گیرم و صورتم رو با اخم می چرخونم سمت دیگه...اونقدر شوکه بودم که حتی زبون توی دهنم نمی چرخید که بخوام بهش بد و بیراه بگم،ولی اون فکر کرد که باز هم دارم بهش بی محلی می کنم..
با دستش صورتم رو محکم چرخوند طرف خودش و گفت:چقدر می خوای نـــاز کنی؟هان؟بس می کنی اینکارات و یا نه؟و با فریاد بازم تکرار کرد:بس می کنی یا نـــه؟!
سری تکون دادم و چونه ام رو از بین انگشت هاش کشیدم بیرون که خنده ی بلندی کرد و گفت:اذین سعادت....زن دوستداشتنیه من..میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟و روی صورتم خم میشه..
از اینکه نفس های چندش اورش روی پوستم مینشست صورتم از حالت چندشی که بهم دست داده بود جمع میشه... انگار متوجه میشه و بیشتر خودش رو، برای اینکه عذابم بده ، نزدیک می کنه و با لحن بدی می گه:موافقی یکم با هم..مهربون تر باشم؟هــان؟
سرم رو بلند می کنم و با بهت توی صورتش زل می زنم..می خواست چکار بکنه؟مهربون تر...
نه..این امکان نداشت...این پسر چقدر پست و رذل بود!مثل پدرش!
به هر زوری که بود صدام که انگار از ته چاه در می اومد رو بلند می کنم و با داد در حالیکه کلمات ردیف نمیشن توی دهانم، می گم:من...من چــرا..اینجا....من اینجا چکار می کنم؟!
دستی به صورتم می کشه و می گه:بده؟بالاخره اومدی پیش خودم..پیش شوهرت!
اخم می کنم و بازم سرم رو با حرص می کشم عقب و انگار که تازه جرات پیدا کردم می گم:ولم کن...با تو بودم..منو چرا..اوردی اینجا؟هــان؟
به فریادهام و دست و پا زدنم برای ازادی، پوزخندی میزنه و روی دو زانو جلوم میشینه و انگار نه انگار که حرف هایی که زدم رو شنیده ،می گه:می دونی چندبار خوابت و دیدم؟!
و به لبهام خیره میشه..و توی جاش کمی تکون می خوره و می گه:خیلی...!باورنمی کنی که چقدر می خوامت..و مثل ادم هایی که مستن و توی حال خودشون نیستن صورتش و به قصد بوسیدنم نزدیک و نزدیک میاره..
وقتی مقاومتم رو میبینه و می بینه که هی بهش بد و بیراه می گم از جاش بلند میشه و سرم رو با دست هاش می گیره و وحشیانه مشغول بوسیدنم میشه..صورتم..لب هام..گردنم...مقنعه ام رو با شدت از سرم می کشه که گل سرمم باهاش کشیده میشه و حس کنده شدن موهام باعث دردم میشه و با صدایی پر ترس می گم: نیما...صداش می زنم ولی فایده نداره..بهش فحش می دم..عوضی نکن..لعنتی...لعنتی..ولم کن...چی از جونم می خوای؟
ولی بازم با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام خفم می کنه و کاری که می خواد رو می کنه..اونقدر وحشیانه می بوسه که طعم خون رو احساس می کنم و با هر چی که قدرت دارم سرم رو کج می کنم..
در حالیکه نفس نفس می زنه کمی ازم دور میشه و می گه:چرا نمی فهمی می خوامت؟چـــرا؟!
با نفرت بهش نگاه می کنم که از جاش بلند میشه و از توی جیبش یه چاقو بیرون می کشه...
romangram.com | @romangram_com