#عروس_برف_پارت_187

هنوز یک کیلومتر هم از بیمارستان دور نشده بودیم که صدای گوشیه غزل بلند میشه..بعد از حرف زدن متوجه میشم که مامانش هنوز نرفته و گفته که غزل بیاد دنبالش!

نگاهی به من می کنه و میگه:ببینم اشکالی نداره یکم راهت دور بشه عزیزم؟!

ابرویی بالا می اندازم و می گم:نوچ...دیرم میشه!خاله اینا هم نگران میشن..همین کنارا نگه دار گلم ..منم زنگ میزنم آژانس بیمارستان تا یه ماشین برام بفرسته...

تا میاد بگه اخه..حرفش رو قطع می کنم و می گم:تو به کاری که گفتم عمل کن...

لبخندی میزنه و ماشین رو کناری پارک میکنه و بازم می چرخه سمتم و می گه:به جون اذین اینجوری ناراحت میشم..بیا اول تورو می رسونم بعد میرم دنبال مامان هـان؟!

چشم غره ای بهش می رم و می گم:نه غزل...برو الکی هم حرف نزن.مگه بچه ام ؟!خب با اژانس میرم دیگه..

می خنده و با لودگی می گه:اخه عزیزم من طاقت دوریت رو ندارم..

می خندم و از ماشین پیاده میشم...دستی براش تکون میدم و اون هم با سرعت حرکت می کنه!

هر چی شماره ی آژانس بیمارستان رو می گیرم مشغول میزنه!

کلافه پوفی می کنم واز نور خورشید که مستقیم توی صورت من افتاده بود کلافه تر هم میشم و عینکم رو از توی کیفم بیرون می کشم و بعد از مکثی از خیابون شلوغ و پر ماشین ، رد میشم.

بعد از نزدیک به 5 دقیقه کنار خیابون ایستادن و دعا دعا کردن که هر چه زودتر یه تاکسی از راه برسه، بالاخره یه تاکسی که صدای دوبس دوبس اهنگش از همون دور هم به گوش میرسید جلوی پام ترمز میزنه..بین سوار شدن و نشدن دودل بودم که دیدم اگر همین رو هم سوار نشم ممکنه تاکسی گیرم نیاد و به ماشین های شخصی، هم که اصلا اطمینان نمی کردم برم..همین رو هم اگه یوسف می فهمید که با آژانش برنگشتم کلی حرف بهم میزد ..

نگاهی به اطراف می کنم و جلو،کنار راننده سوار میشم..حس می کنم که کسی پشت نشسته..

پسر جونی که راننده بود، توی حال و هوای خودش سیر می کرد..صدای اهنگ گوش خراشی از ضبطش بلند بود و فکر کنم حتی اگه می خواستم بگم که کم کنه چیزی نمی شنید و من فقط گلوم رو درد می اوردم.

تا رسیدن به میدون چیزی حدود 20 دقیقه زمان میبرد..تصمیم گرفتم که توی این 20 دقیقه چشمهام رو روی هم بزارم و کمتر به صدای موزیک اعصاب خورد کن توجه کنم..

ولی چند دقیقه بعد با حس قرار گرفت دستی مردونه دور دهنم و حس خفه شدن شوکه چشم هام رو باز می کنم و سعی می کنم مقاومت کنم ولی..حس بسته شدن پلک هام آخرین چیزی میشه که یادم می مونه!

**

نوری که به چشم هام می خوره اذیتم می کنه و باعث میشه که دوباره پلک هام رو ببندم ..

صدای خنده ی کسی که انگار کمی دورتر از من بود رو می شنوم .اینبار پلک هام رو سریع و وحشت زده باز می کنم..حس سرگیجه و تار دیدن اذیتم می کنه..ولی طولی نمی کشه که یاد همه چیز .. ماشین و قرار گرفتن دست دور دهنم باعث میشه که حواسم برگرده سر جاش و نگاهم تیز و پر ترس بشه...


romangram.com | @romangram_com