#عروس_برف_پارت_185

یوسف و عمو یونس سعی می کنن که امیر علی رو اروم کنن..ولی امیر هی تکرار می کنه و می گه:بگو کی برگشته..چطور فهمیدی تو؟

بالاخره یوسف امیر رو راضی می کنه و وقتی حال مامان رو بهش تذکر میده انگار امیر راضی به بیرون رفتن میشه..

با چشمهای اشکی به مامان نگاه می کنم..التماس رو توی نگاهش می بینم..اذر بی هیچ حرفی اشک می ریخت..خدایا این من بودم که باعث عذاب خانوادم شده بود؟

خاله شونه های مامان رو ماساژمی داد و ریز ریز حرف میزد..و سعی می کرد به حرفش بیاره..ولی مامان انگار شوکه شده بود و هیچی نمی گفت و فقط به من نگاه می کرد..

حتما داشت به تمام روزهای بدی که گذرونده بودیم فکر می کرد..حتما داشت یادش می اومد که نیما و پدرش بودن که مارو داغون کردن؟!اذر هم توی سکوت فقط اشک میریخت و رامین داشت ارومش می کرد..

اوضاع اونقدر اشفته بود که نمی دونستم چکار کنم..

طولی نمی کشه که مامان به حرف میاد و فقط یک کلمه می گه:آذیــن..

انگار من هم تازه به خودم میام..من نباید اینجا روی مبل می بودم..باید می رفتم و توی این لحظات کنار مادرم می نشستم و ارومش می کردم..باید دلداریش می دادم که اون ها تقاص پس میدن و من مطمئنم!

فوری از جام بلند میشم و به کنارش میرم..سرم رو تو اغوش میگیره و گریه می کنه...من هم گریه می کنم..وسط گریه هام می گم که برگشته تا ببخشیمش..گفته که اون رو از پدرش سوا فرض کنیم..

اونقدر میگم و گریه می کنم که به جای مامان خودم ار حال میرم و وقتی چشم باز می کنم می بینم که صورت نگران و اشکیه مامان ،با چشم های منتظرش به صورتم چشم دوخته و وقتی چشم باز می کنم زیر لب خداروشکر می کنه و لبخند میزنه و نوازشم می کنه!

فقط دو هفته به افتتاحیه کلینیک باقی مونده بود.البته این رو وقتی یادم اومد که نوبخت رو دیدم!هنوز هم طبق همون حس مرموزی که داشتم احساس می کردم که این کار،کار کسی نیست جز نوبخت.

خو شبختانه وقتی قضیه نیما رو فهمیدن تنها کسی که خیلی بد عکس العمل نشون داد امیرعلی بود!مامان تازه سعی کرد که من رو هم اروم کنه،هر چند که هر کس به چهره ی خودش نگاه می کرد می فهمید که چقدر این روها داغونتر از قبل شده.

از بیمارستان خارج میشم و به سمت ماشینم راه می افتم.با دیدن لاستیکش که پنچر شده بود چشم هام از تعجب گرد میشه!و زیر لب زمزمه می کنم:یعنی کار کی می تونه باشه؟!

به سمت نگهبانی حرکت می کنم و وقتی ازشون سوال می کنم اظهار بی اطلاعی می کنن.از اژانس بیمارستان ماشین می گیرم و به سمت خونه ی خاله اینا حرکت می کنم.

توی تمام مدت رسیدن به خونه،همش فکرم درگیر لاستیک پنچر شده ی ماشین بود.و این رو با کمی فکر هم میشد فهمید که کار، کار نیما بوده!

برای جلوگیری از هر بحث و اخم کردن یوسف می گم که ماشین هنوز از بیمارستان خارج نشده بودم پنچر شد و دوباره برگردوندمش توی محوطه.

می گه که خودش رسیدگی می کنه و من نگران چیزی نباشم.و اینکه فردا صبح خودش من رو به بیمارستان میبره.

ساعتی رو توی اتاق پیش گیسو می شنیم و باهاش حرف میزنم.از دلهره و استرسی که به جونم افتاده..حتی از قضیه مشکوک پنچریه ماشین تا حدودی براش می گم.


romangram.com | @romangram_com