#عروس_برف_پارت_184

قدمی بهم نزدیک تر شد و در حالیکه تار مویی که توی صورتم افتاده بود رو به ارومی عقب می زد گفت:بهتره اینقدر خودت رو با این حرف ها اذیت نکنی..من کنارتم!یادت رفته؟!

به صورت مهربونش نگاه می کنم!وقتی چشماش بود..وقتی اینطور مهربون و خواستنی بود ،مگه من می تونستم ترس به دلم راه بدم؟نه!

وقتی نگاه خیره ام رو روی خودش می بینه، لبخندی می زنه و می گه:زود باش چاییت رو بریز که الان می گن این دوتا کجا رفتن.زود باش خانــوم..

لبخندی می زنم و مشغول ریختن چای میشم.ولی اونقدر دستم می لرزه از استرس که ،دوبار سینی چای رو کثیف می کنم.

بعد از تعارف کردن چای کنار گیسو و یوسف روی مبل سه نفره میشینم..از نگاه های گیسو و یوسف بیشتر دچار اضطراب میشم که یوسف غافلگیرم می کنه!

همه مشغول خوردن چای بودن و سکوتی سنگین توی خونه حاکم بود.

با صدای یوسف که خطاب به من می گفت:"آذیـــن نمی خوای بگی؟" به سمتش نگاه می کنم.

اذر که تمام نگاهش به سمت ما بود و فکرای دیگه ای پیش خودش کرده بود فوری نگام می کنه و با شیطنت می گه:چی و باید بگه یوسف؟!

یوسف که فنجون چایش رو میذاشت روی میز کنارش گفت:الان خودش براتون می گه که چی باید بگه!و با نگاهی به من می گه:مگه نـه آذیــن؟!

نگاهی به مامان و امیرعلی .. اذر و رامین که متعجب به من نگاه می کنن می اندازم!

اب دهنم رو که انگار شده بود به تلخیه زهرمار قورت میدم و می گم:من..من می خوام یه چیزی و بگم!

و نگاهی به مامان می کنم!دیگه لبخند به لب نداشت..و از حالت صورتش می شد فهمید که فکرهای زیادی توی ذهنش در حال جریانه!

نگاهم رو از صورتش می گیرم و به دست هام می دوزم..همه ساکت شده بودن!

با هر جون کندنی که بود بالاخره به حرف میام و من من کنان می گم:اح..احتشام..اون..اون برگشته!و حتی جرات نمی کنم سرم رو بلند کنم تا ببینم حالت مامان الان چطوری شده؟!

اولین کسی که عکس العمل نشون میده کسی نیست جز برادرم. با صدای بلند امیرعلی به سمتش نگاه می کنم که با چشم هایی گرد شده و متعجب نگام می کنه و با صدای بلندی می گه:چی گفتی؟کی برگشته اذین؟احتشام؟

و از روی مبل بلند میشه و می گه:کِی برگشته؟هـان؟!

هنوز نزدیکم نشده بود که یوسف و عمو یونس هم ازاشون بلند میشن..

نگاهی کوتاه به مامان می اندازم..دهنش باز مونده...و انگار می خواد امیر رو صدا بزنه ..


romangram.com | @romangram_com