#عروس_برف_پارت_183

یکه ای می خوره فوری با اعتراض و صدایی که دیگه مثل قبل اروم نیست،می گه:چرا زودتر بهم نگفتی؟مگه نگفتم همه چیز رو بهم خبر بده؟هان؟

سعی می کنم ارومش کنم:یوسف..من خوبم..اونم ساعت 4 صبح اومده بود بیمارستان!دیوانه است!دیوانه!ولی از شانس خوبم همون اول هم با خودم روبرو شده بود و کل بخش از اومدنش با خبر نشده بودن..خوشبختانه!

صدای نفس های نامنظمش رو از پشت گوشی به خوبی احساس می کردم.

وقتی سکوتش رو می بینم اروم و زمزمه وار می گم: تهدیدم کرد..هم منو..هم تورو که اون بار جواب تلفن رو بجای من دادی!

با عصبانیت حرفم رو قطع کرد و گفت : هیچ غلطی نمی تونه بکنه!نگران نباش و انگار تازه یادش افتاده بود که من کجام؟!

گفتم که امروز اومدم خونه ی خودمون تا به مامان اینا هم بگم..ولی نمی تونم!و با مکثی ازش خواستم که شب شام بیان اینجا تا وقتی همه هستیم این قضیه رو بگم!اینجوری برای مامان هم بهتره..همه دورش هستیم!می ترسم خدایی نکرده بلایی سرش بیاد!و اروم گفتم میای؟

وقتی که گفت "حتما" چیزی ته دلم مالش رفت.چقدر مطمئن بود.

کمی دلداریم داد و گفت که با مامانش اینا هم هماهنگ می کنه و شب حتما میان!

بعد از دقایقی حرف زدن و دلداری شنیدن بالاخره از شنیدن صداش که از هزاران سمفونی ارامشبخش تر بود انصراف دادم و تلفن رو قطع کردم!

اونقدر خسته بودم که وقتی چشمهام رو بستم خوابم برد و دیگه نتونستم به شب و اتفاقاتی که قرار بود بیفته فکر کنم.

اونقدر استرس داشتم که سرتاسر شب گیسو هی بهم سقلمه میزد و من رو متوجه اطراف می کرد!

امیرعلی هم که اونقدر تیز بود چندباری بهم تیکه انداخت و اخر هم توی اشپزخانه غافلگیرم کرد که چی شده که امشب اینقدر توی همم و متوجه خیلی از حرف ها نمی شم؟!

شونه ای بالا انداختم و گفتم:امیر کم سربه سرم بزار..خیلی خسته ام امروز..

بعد از شام بود که همگی نشسته،و منتظر چای بودند.اشاره ای به یوسف کردم .فوری متوجه ام شد.

وقتی بلند شدم و به اشپزخانه رفتم دقایقی بعد اون هم اومد توی اشپزخانه!

تا صدای پاش رو شنیدم دست از ریختن چای درون فنجون ها کشیدم و برگشتم سمتش!

توی دو قدمی ام ایستاد و گفت:چرا اینقدر مضطربی اذین؟ما که پیشتون هستیم..نترس.ایشا..اتفاقی واسه خاله هم نمی افته!

با چشم هایی که می دونستم توش ترس به راحتی دیده می شه گفتم:ولی اگه..اگه چیزیش بشه..من چکار کنم؟اذر و امیر منو نمی بخشن من می دونم...نمی بخشنم!و قطره اشکی که می خواست بریزه رو با اصرار توی چشم هام قایم کردم.


romangram.com | @romangram_com