#عروس_برف_پارت_182

کف دو دستش رو میاره بالا و میگه:باشه..اروم باش..من فقط ازت میخوام که یک ساعت بهم وقت بدی تا همه چیز رو برات تعریف کنم..فقط یک ساعت اذین..این خیلی زیاده؟!من دوستت دارم..تو زنم بودی و می خوام که باشی..چرا منو بخاطر کارهای بابام پس میزنی؟!

پوزخنید صدادار میزنم و پر حرص می گم:بابا...به اون هم میشه گفت بابا؟!اون ابلیسه!شیطانه..تو هم مثل همون..حالا بعد از 3 سال برگشتی و داری چی رو تجدید خاطره می کنی؟خاطراتی که طعم مرگ دارن رو زنده می کنی برام؟اره؟!برو..از اینجا برو و دیگه هم برنگرد..نمی خوام چشمم بهت بیفته..برو و به اون پدر پس فطرتت بگو که یه روز تقاص کاری که با خانواده ی ما کرد رو پس می ده و من منتظر اون روز نشستم...

و نگاهی پر از تحقیر به چشمهاش می اندازم و می گم: بدبخت...تو هم تو اتیشی که پدرت درست کرده می سوزی مطمئن باش احتشام کوچیک..و همین که میام راهم رو کج کنم و برگردم.طوری دستم رو می گیره که محکم برمی گردم سمتش و صورتش رو با حرص نزدیکم می کنه و می گه:به من می گی بدبخت؟اره..من اومدم باهات حرف بزنم..اومدم بگم که چقدر می خوامت..ولی خودت نخواستی...و پوزخندی میزنه و می گه:حالیه تو و اون پسرخاله ی احمقت که به جای تو جواب تلفن میده،می کنم که من کی هستم حالا ببشین و نگاه کن..و با شدت دستم رو ول می کنه و به سرعت از ناحیه دیدم دور میشه..

با اون دستم بازوم رو که بدجور فشار داده بود ماساژ میدم و زیر لب می گم:هیچ غلطی نمی تونی بکنی...مردتیکه ی عوضی..

در خونه که باز شد بی هیچ معطلی وارد شدم.مامان با خوشحالی روی ایوون بزرگ خونه ایستاده بود و به استقبالم اومده بود..

از پله ها که بالا رفتم طولی نکشید که در اغوشم گرفت و من حس امنیت رو احساس کردم.گونه های تپل و سفیدش رو بوسیدم و گفتم:مامان کمتر لوسم کنین..

مامان که اروم می خندید دستی به صورتم کشید و گفت:بچه ی خودمی..اختیارتم ندارم؟!

این بار من هم همپای خنده اش شدم و هر دو راه افتادیم...

ساعتی رو به حرف زدن های متفرقه گذروندیم..اذر هم از دانشگاه اومده بود و اونقدر خسته بود که بلافاصله بعد از خوردن ناهار به اتاقش رفت!

بهتر دیدم که وقتی همگی جمع باشن قضه نیما رو به مامان بگم.دلم نمی خواست که تنهایی بگم و اتفاقی بیفته!

من هم برای استراحت کردن به اتاق قدیمیم برگشتم!اتاقی که چقدر دوستش داشتم و هنوز هم دلتنگ روزهایی می شدم که توی این خونه می گذروندم ولی...

روی تخت دراز کشیده بودم و به اتفاقی که صبح افتاده بود فکر می کردم..بهتر دیدم که یوسف رو هم درجریان بزارم!می دونستم که اگه چیزی رو ازش در این رابطه پنهان کنم دودش اول توی چشم خودم میره و بعدش هم بقیه!

گوشیم رو در اوردم و شماره یوسف رو گرفت.دومین بوق هنوز کامل نشده بود که صدای "جانم "گفتنش توی گوشم پیچید.بی اراده لبخندی نشست روی لبم!

سلام کردم و حالش رو پرسیدم!گفت که خوبه و پرسید که من چطورم؟!

لبخندی تلخ روی لبم میشینه!اروم زمزمه می کنم:به نظرت می تونم خوبم باشم؟!این روزها بدجور داغونم یوسف..بدجور..

یوسف که صداش درست مثل صدای من حالا اروم و گرفته شده بود فوتی توی تلفن کرد و گفت:اگه میذاشتی جریان رو به پلیس بگیم شاید حالا اینقدر نه من دلهره داشتم ..نه تو!

چه خوب بود که یوسف هم با من هم احساس بود..اون هم مثل من دلهره داشت!مرد خواستنیه من هم نگران بود!

اهی کشیدم و گفتم:یوسف،پلیس بدتر می کنه قضیه رو..می خوام بی دردسرتر از همیشه قضیه حل بشه!تو اون روی احتشام ها رو ندیدی..و با بغضی که به گلوم چنگ انداخته می گم: نیما دست بردار نیست...وقتی دید جوابش رو هیچ جوره نمی دم اومده بود بیمارستان!باورت میشه؟


romangram.com | @romangram_com