#عروس_برف_پارت_181

تا منومی بینه فوری ابروهاش بهم نزدیک میشه و می گه:اذین چرا رنگت اینقدر پریده؟!و با نگرانی به صورتم نگاه می کنه..

نگاهش می کنم و در حالیکه دستم رو اروم روی بازوش میذاشتم گفتم:چیزی نیست..حتما بخاطر بی خوابیه!یکم استراحت کنم خوب میشم...ببینم الان باید بری سر عمل زندی اره؟!

لبخندی میزنه و با خوشحالی می گه:نــه!خوشبختانه بجای من قراره رستگار بره! از صبح همش سر عمل بودیم...بابا باید یکمم انرژی واسمون بمونه..بد می گم؟!

لبخندی می زنم و می گم:نه خانوم..خیلی هم خوب میگی...ببینم حالا داری میری کجا؟!

-میرم مریض اتاق 148 رو سر بزنم..عملش خیلی سخت بود.تازه نیم ساعتم نیست که از اتاق عمل اومده بیرون ولی انگار زیاد اوضاع جالبی نداشت!زندی گفت که حواسم بهش باشه...

آهانی می گم و بعد از لحظه ای هر کدوممون به سمت کار خودمون حرکت می کنیم!به ساعت که نگاه می کنم 4 صبح رو نشون میده.

از جشنی که یوسف بخاطر تخصصش و برگشتنش گرفته بود یک هفته ای می گذشت.

48 ساعت بود که یوسف رو اصلا ندیده بودم ولی توی این دو روز نزدیک به 4 بار بهم زنگ زده بود..و وقتی که فهمیده بود همه چیز هنوز خوب پیش میره ،خیالش راحت شده بود..

دلم برای دیدن صورتش تنگ شده بود...وقتی هم که میرفتم خونه یا اون نبود..یا اونقدر دیروقت میرسیدم خونه که نمی تونستم ببینمش و از خستگی خوابم می برد...

وارد اتاق میشم..عظیمی روی صندلی نشسته بود و سرش رو روی میز جلوش قرار داده بود..با این فکر که حتما خوابه اروم در شیشه ای رو می بندم و من هم پشت میز می نشینم..

به این فکر می کنم که وقتی شیفتم تموم بشه بجای رفتن به خونه ی خاله اینا میرم خونه ی مامان و قضیه رو بهشون اروم اروم می گه!

توی تمام این یک هفته نیما بیکار نشسته بود و حتی وقتی می دید که جواب زنگ هاش رو نمیدم پیام می داد و تمام پیام هاش توش از التماس و برگشتن می گفت..ولی من بخاطر اینکه یوسف خواسته بود که جوابش رو به هیچ عنوان ندم هیچ عکس العملی نشون نمی دادم.

چشمهام که شروع به سوزش می کنن تصمیم می گیرم که کمی مثل عظیمی سرم رو روی میز بزارم و از ارامشی که توی بخش برقراربود استفاده کنم.

ولی شاید 10 دقیقه هم از این ارامش مطلقی که داشتم استفاده می کردم نمی گذره که با شنیدن صدایی که می گفت "ببخشید خانوم" سرم رو بلند می کنم!

با دیدنش این وقت صبح و اینجا مغزم قدرت فعالیتش رو از دست میده..اون هم انگار توقع نداشت که من رو به این سرعت ببینه...چون برعکس چشمهاش که هنوز هم متعجب بودن،لبخندی میزنه و اروم می گه:آذیــن.. عزیزم..

با حرص از روی صندلی بلند میشم و دستم رو روی بینیم میزارم و به سکوت دعوتش می کنم.از اتاقک شیشه ای پذیرش بیرون میام و در حالیکه حس می کنم فشارم بیش از حد پایینه به سمت پله ها حرکت می کنم..می بینم که نیما هم بی هیچ حرفی همراهیم می کنه!

همین که جلوی راه پله می ایستم با صدایی که سعی می کنم بالا نره توی صورت براق میشم و می گم:تو...واسه چی اومدی اینجا؟مگه نفهمیدی که نمی خوام ببینمت..که نمی خوام باهات حرف بزنم؟چرا اینقدر زنگ میزنی؟چرا ولم نمی کنی؟هان؟

قدمی بهم نزدیک می شه که من یه قدم به عقب میرم..


romangram.com | @romangram_com