#عروس_برف_پارت_166

عمو یونس هم در حالیکه نگاه کوتاهی به یوسف می اندازه، نگاهش رو می چرخونه سمت من و می گه:اره دخترم...خاله راست می گه ..بیا بشین شام بخور..

نگاهی به یوسف که در حال پچ پچ کرن با گیسو بود می اندازم و می گم:نه..شما بخورید..من با یو..سف.. ما ،شام خوردیم!

هنوز درست ننشسته بودم که یوسف صدام می کنه:آذین..بلند شو بریم لباس هات و عوض کن..اینجوری سرما می خوری..نگاهی به خاله می اندازم که با لبخند می گه:اره دخترم..انگار زیاد پیاده روی کردین جفتتون..برید لباسهاتون و عوض کنید تا منم یه چای خوش عطر براتون بیارم!

دستم رو روی دست خاله می زارم و با فشار کوچیکی به دستاش می گم:خیلی ممنون خاله..بخشید که وسط شام خوردنتون رسیدیم..

خاله بازم به حرف هام اعتراض می کنه!

از جام بلند میشم..زودتر از یوسف از اشپزخانه بیرون میرم که صدای گیسو متوقفم می کنه!اشک توی چشمم دوباره حلقه میشه!می بینم که دستم رو می کشه و با خودش به سمت اتاق می بره!

در اتاق رو که می بنده فوری می گه:آذین چی شده؟یوسف راست می گه؟

سرم رو بلند می کنم..یه قطره اشک.. می چکه!

-نیما؟اره؟یوسف راست می گه؟!

سری تکان می دم!راست می گفت..نیما امده بود!ملکه ی عذاب امده بود!ابلیس امده بود!

لبه ی تخت که می نشینم گیسو فوری به سمتم میاد و در اغوشم می گیره!گریه می کنم و در حین گریه بریده بریده همه چیز را از اول تا به همین دقایق اخر برایش تعریف می کنم..

گوش می کند و دلداریم می دهد...می گوید که نباید تا وقتی یوسف هست..تا وقتی که خودشان کنارم هستند نگران چیزی باشم...و در اخر با شیطنت می گوید:خوب با داداشم رفتین صفا سیتی ها..

توی گریه لبخند می زنم و می گم:جات خیلی خالی بود..یوسف..امشب...مهربون بود..دعوام کرد..ولی مهربون بود..و باز هم اشک هام روی صورتم می ریزن..

کیسو سرم رو توی اغوش می گیره و در حالیکه می خنده می گه:دختر ی دیوونه خوشحالی و ناراحتیت معلوم نیست..همش گریه می کنی..

لباسهام رو عوض کرده بودم و بلاتکلیف روی تخت نشسته بودم.دقایقی بود که گیسو تنهام گذاشته بود!با صدای ضربه ی ارومی که به در اتاق خورد ،سرم رو خیلی سریع بلند کردم و به در ،چشم دوختم!

در با صدای ارومی باز شد.یوسف بود..لباس هاش رو عوض کرده بود و یه شلوار گرمکن توسی رنگ با یه تی شرت که ست شلوارش بود تنش کرده بود و موهای مرتب شده اش نشون می داد که خوب بهشون رسیده!

قدم هاش رو به سمتم برداشت و گفت:چرا اینجا نشستی؟پاشو بریم بیرون..

نگاهی به صورتش انداختم و مضطرب گفتم:یو..سف..به..خاله و عمو..گفتی؟!


romangram.com | @romangram_com