#عروس_برف_پارت_165
برای خودش زمزمه می کند:وقتی قیافه هامون رو ببینن مطمئنا..می فهمن..و کوتاه بر می گردد سمتم و به چهره ی گرفته ام نگاه می کند:بدونن ..بهتره! اینجوری ..می دونی؟اصلا نمیشه این قضیه رو پنهان کرد آذین..از اون عوضی هر چیزی برمیاد...نباید ریسک کنیم.کم کم به مامانت اینا هم می گیم..چاره ای جز این نیست!و از روی افسوس،سری تکان می دهد.
سرم را به زیر می اندازم وبا آرام ترین لحن ممکن می گویم:باشه..اگه تو می گی ...باشه!
زیر لب می گوید:خوبه!و پایش را روی پدال گاز می گذارد و ماشین را به داخل حیاط بزرگشان هدایت می کند.
به همراه یوسف وارد سالن خونه که می شیم لحظه ای مکث می کنم و توی جایم می ایستم!
همه چیز تغییر کرده بود و دکور فوق العاده ای چیده بودن..کل فضای بزرگ سالن پر بود از میز های پایه بلند و گرد که روشون یه گلدون قشنگ قرار داده بودن و روی میزها ساتن های نخودی رنگ و بلند انداخته بودن!
از صندلی خبری نبود..خونه از تمیزی برق می زد و همه چیز برای جشن فردا شب اماده بود!ولی صورت یوسف..با اون زخم گوشه ی لب و زیر چشم چپش..
با ناراحتی ،بر می گردم سمتش و می بینم که نگاه اون هم به سمت منه!
تا میام حرفی بزنم می گه:هیس..بیا بریم تو..بعدا حرف می زنیم!خب؟! و اول اشاره می کنه که من برم داخل بعد خودش دنبالم میاد!
از صدای گیسو که بلند بلند می خندید متوجه می شیم که توی اشپزخونه هستن!نگاهی به یوسف می کنم که می گه:می خوای اول لباسات و عوض کنی بعد بریم پیششون؟!
سری به نشونه ی منفی تکون می دم!نگرانی رو توی صورتم می بینه!قدمی به سمتم میاد و می گه:تو نگران چیزی هستی اذین؟!مامان اینا؟
نگاهم رو از چشم هاش می دزدم و به "نه" کوتاهی اکتفا می کنم!
زیر چشمی می بینم که شانه ای بالا می اندازد و هر دو به سمت آشچزخانه قدم بر می داریم!
با سلام یوسف هر سه تایی به سمتمون می چرخند!
گیسو زودتر از بقیه عکس العمل نشان میده و فوری از پشت میز بلند میشه و با تعجب می گه:یوسف..و نگاهی به من می کنه...آذیــن...و قدمی به جلو بر می داره و می گه:چی شده؟چرا اینجورین شما دوتا؟
یوسف که انگار نه انگار گیسو ازمون سوال پرسیده بود به سمت خاله و عمو یونس که مات زده ما دوتا رو نگاه کردن میره و وقتی صورت خاله رو می بوسه،می گه:چیزی نیست گیسو..شلوغش نکن..یکم زیر بارون خیس شدیم همین..
گیسو با نگاهش ازم سوال می کنه که چشم هام رو اروم باز و بسته می کنم که خیالش راحت باشه..
خاله انگار تازه به خودش میاد و می گه:دخترم..اذین چرا اونجا وایسادی خاله جان بیا جلو..و خودش از پشت میز بلند میشه..قدم هام رو به سمتشون بر میدارم و صورت خاله زهره و عمو یونس رو می بوسم و می گم که ببخشید که این وقت شب مزاحمتون شدم..نمی خواستم نگران بشید ولی یوسف...
خاله نمیزاره حرفم رو ادامه بدم و دستم رو می گیره و در حالیکه کنار خودش می نشونم میگه:خو بکرد که نذاشت..این حرفا چیه ..مزاحم؟می خوای ناراحتم کنی؟اینجا خونه ی خودته دخترم!
romangram.com | @romangram_com