#عروس_برف_پارت_167
اومد نزدیک تر و کنارم توی فاصله ای کم روی تخت نشست و گفت:این همه استرست برای چیه؟!چرا اینقدر خودت رو اذیت می کنی؟یه دعوای کوچیک کردمی و تموم شد!مامان و بابا هم خیلی استقبال کردن که حق اومن نامرد رو گذاشتم کف دستش ..و با لبخندی گفت :تازه..بابا پیشنهاد داد که اگه این بارم دیدمش یه چندتا مشت هم از طرف اون بهش بزنم و خودش اروم خندید..و گفت:کار ما رو می بینی؟!
لبخندی کمرنگ زدم و همونطور که مشغول بازی کردن با پایین موهام بودم گفتم:اخه..نمی خوام باعث عذاب و اذیت شماها بشم..و با ناراحتی به صورتش نگاه کردم و گفتم:آخه..خودت و ببین..فردا جشن داری..اونوقت لبت .. پایین چشمت.. و از بغضی که خیلی ناگهانی به گلوم چنگ انداخته بود نتونستم دیگه بیشتر از این حرفم رو ادامه بدم و سکوت کردم..
یوسف که دردم و فهمید ، لبخندی دلگرم کننده بهم زد و دست کشید به صورت و چانه اش و گفت:مگه بده؟تازه گیسو می گفت اینجوری جذاب تر شدم و با خنده و شیطنت نگام کرد و گفت: راست می گه؟!
نگاهی که مثلا کمی متفکرانه بود به صورتش انداختم و من هم با کمی شیطنت گفتم:شایــد ...
خنده ی بلندی سر داد و در حالیکه زیر لب می گفت"شایــد" از کنارم بلند شد و گفت که بریم و بیشتر از این بقیه رو منتظر نزاریم!
در کنارش از اتاق بیرون اومدم و به سمت سالن حرکت کردم..تازه می دیدم که یه قسمت از سالن رو فقط به کاناپه ها و مبلمان اختصاص دادند... نیم درجه ای به سمت یوسف چرخیدم و گفتم:همه ی کارای مربوط به جشن تموم شده؟!
-چیدمان اره..ولی هنوز یه سری چیزا مونده برای همون فردا...ولی در کل همه چیز خوب پیش رفته!به نظرت خونه چطور شده؟
در حالیکه از پله ی کوچکی که روبرمون بود بالا می رفتم گفتم:اووم..به نظرم خوبه..و با نگرانی گفتم:کاشکی فردا همه چیز خوب پیش بره!
صدای "آه" مانندی که از گلویش خارج می شود را می شنوم و تنها کاری که می تونستم توی اون لحظه بکنم سکوت بود!
کنار خاله و گیسو می شینیم و همش در مورد جشن فردا و لباس حرف می زنیم!خوشحال از اینکه هیچ کدومشون قضیه امروز رو دوباره برای تعریف کردن تکرار نمی کنند بعد از دقایقی لبخند به لب میارم و به یوسف نگاه می کنم!
می دونم که کار خودشه..حتما یوسف خواسته بود که کسی حرفی نزنه!می دونست که دیگه ظرفیتم تکمیل شده و حوصله ی تکرار مکررات رو ندارم!
با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار میشم..دقایقی طول می کشه تا با اطرافم ارتباط برقرار کنم..یادم میاد که شب گذشته رو خونه ی خاله اینا به صبح رسونده بودم!
پتو رو کنار می زنم و به چشمهای خواب الودم دست می کشم!آهنگ زنگ گوشیم هنوز هم برای خودش می نوازه و من با بی خیالیه تمام به کار خودم مشغولم!
نگاهم که به ساعت می افته حواسم میاد سر جاش!ساعت 11 بود و من هنوزم خواب بودم!
کیفم و زیر و رو می کنم و به صفحه گوشی که در حال خاموش بودن بود نگاه می کنم!همانطور که فکر می کردم "آذر" بود!حتما وقتی زنگ زده بوده خونه و دیده خبری ازم نیست زنگ زده به گوشیم!
فوری شماره اش رو می گیرم و کمی صدام رو صاف می کنم!
تماس که برقرار می شه با نگرانی کلی غر غر می کنه و من با لبخندی قربون صدقه ی این نگرانیش میرم و می گم که از دیشب اومدم خونه ی خاله اینا و تا همین الان هم خواب بودم!
خیالش که راحت می شود کنجکاوی هایش را شروع می کند!
romangram.com | @romangram_com