#عروس_برف_پارت_132

دستی به شال روی سرم می کشم وبعد از مرتب کردنش.. چند پله ی اخر رو بالا میرم!

اذر به استقبالم میاد و باهاش روبوسی می کنم..بعد از حال و احوالی مختصر، ازش می پرسم که خاله اینا کی اومدن؟! می گه که یک ساعتی می شه که اومدن..

از یوسف چیزی نمی پرسم.. چون ماشینش رو ندیدم و می دونم که هنوز هم نیومده!

می دونم که هنوز هم در کنار نوبخت ساعتش رو می گذرونه و بودن در کنار اون رو به بودن در کنار ما ترجیه میده!

خاله با دیدنم از جاش بلند میشه و چند قدمی به سمتم میاد..

نه عمو یونس هست نه امیرعلی!و نه رامین..

از مامان که می پرسم می گه که عمو یونس رفته پیش امیر علی شرکت!

بعد از حال و احوال کردن با همشون کنار گیسو می شینم..

گیسو هم که بی طاقت..فوری شروع می کند به سوال پرسیدن!

یکم از اوضاع و احوال بیمارستان می پرسه ..در اخر هم از رابطه ی من و یوسف!

سری تکان میدم و ساکت می مونم!

رابطه ی من و یوسف حرفی برای گفتن ندارد...هنوزم همه چیز درهم است...خراب است!

ما ..حتی خودمون هم نمی دونیم که این روزها با هم خوبیم یا بد!خودمون هم بلاتکلیفیمون رو خوب می دونیم..

یا اینکه. شاید این منم که خوب می دونم بلاتکلیفم هنوز..ولی یوسف...نمی دونم..شاید هم، اون بلاتکلیف نیست!

شاید به قول غزل خبرایی هست و ما بی خبریم!

با این فکر..عصبی میشم..به طور هیستیریک شروع می کنم به جویدن پوست لبم!

هنوز توی حال و هوای خودم فرو نرفته بودم که با سوال خاله عصبی تر هم می شم..

از من می پرسه که یوسف مگه با تو بیمارستان نبوده؟!پس چرا تو اومدی ولی یوسف نــه؟!


romangram.com | @romangram_com