#عروس_برف_پارت_133

لبخندی مصنوعی میزنم و فقط اظهار بی خبری می کنم..

چیزی ندارم که بگم..بگم که پسر نازنینت با یکی از دکترهای زیبای بیمارستان چندساعتی هست که قرار داشته اند و تو بی خبر ماندی؟!

بگم که پسرت هنوزم سر قرار مانده و من دارم دق می کنم؟!

بگم که من دارم حسادت می کنم؟!

ولی چیزی نمی گم..فقط آه می کشم..آهی که پر از حرف های ناگفته ی زیادی هست!

دقایقی از اومدن امیر علی و عمو یونس گذشته بود که سر و کله ی یوسف هم پیدا شد..

اونقدر لبخندش عمیق بود که خاله هم با تعجب گفته بود: یوسف..پسرم بدجور کبکت خروس می خونه ها..خبریه؟!

ولی یوسف هیچ حرفی نزده بود و فقط،باز هم لبخند زده بود!و در جواب سوال پیچ های گیسو گفته بود که توی بیمارستان بوده!

یوسف دروغ گفته بود و من بغض کرده بودم!

یوسف دروغ گفته بود و من حالم خراب تر شده بود...

سرم درد گرفته بود..قلبم کند تر از قبل زده بود..

با اینکه سرم درد می کرد ولی تمام حواسم به حرفهای خاله و مامان بود که با چند متر فاصله از من نشسته بودند و تمام صحبت هایشان حول و حوشه مراسم جشنی که برای یوسف می خواستند بگیرن ،بود!

گیسو همراه اذر از اشپزخانه بیرون اومد و یه راست اومد سمت من..اذر هم رفت سمت مردها!

دقایقی بود که 4 مرد ،گوشه ای از سالن پذیرایی نشسته بودن و برای خودشون مشغول بازی کردن پاستور بودن و از اینکه رامین هم به جمعشون اضافه شده بود خوشحال تر شده بودن و حکم بازی می کردن!

آهی می کشم..چقدر این روزها نبود بابا ...بیشتر از همیشه خودش رو به نمایش می زاره..

چقدر دلتنگشم و دلم برای نوازشهای پدارنه اش تنگ شده..چقدر جاش خالیه..اگر بود،اگر کنارمان مانده بود..بی شک بازیه امشب را می برد!

توی دلم نیما و تمام خاندانش رو نفرین می کنم و می دونم که یه روز هم از عمرم باقی مونده باشه تقاص تمام کارهایی که با من و خانواده ی من، کرده رو پس میده!

به گیسو که میاد سمتم لبخند می زنم.


romangram.com | @romangram_com