#عروس_برف_پارت_131
غزل که کمی تن صداش رو پایینتر می اورد گفت:تو محوطه بودن...دکتر مهرگان داشت می رفت سمت ماشینش که نوبخت صداش کرد..و با خنده ای کوتاه می گه:خودت که می دونی..منم که یه پا کاراگاه..یه گوشه وایسادم دید زدن..خلاصه... دیدم یه چند دقیقه ای حرف زدن و خندیدن.. وسط حرفش با چشم هایی تنگ شده نگام می کنه و می گه:جون ِ غزل خبری نیست؟!هان؟
اخم الود نگاهش می کنم..و با غیض می گم:نــه..عجب ها..تو الکی گیر دادی به این دوتا..همکارن دیگه!
شونه ای بالا می اندازه و می گه:اخه خودشون کارای مشکوک می کنن..تازه...بعد از چند دقیقه نوبخت سوار ماشین خوشگل پسرخالتون شد و با هم رفتن!و سوتی کوتاه میزنه و می گه: خداییش عجب ماشین توپی هم داره ها ...ایول!
با چشم هایی گرد شده و بی توجه به تعریف غزل از ماشین یوسف ، می گم:رفتــن؟!
-اوهوم..رفتن دختر جون!ولی این و دیگه نفهمیدم کجا رفتن!و با شیطنت می گه:این و دیگه خودت شب از پسرخاله جونت بپرس..آهان..بعد که فهمیدی ..به منم یه پیام بده منم با خبر بشم..و اروم می خنده..
نگاهی توی محوطه می اندازم..غزل راست می گفت.ماشین نوبخت هنوزم توی محوطه ی بیمارستان بود...ولی یوسف!نبود...نه خودش...نه ماشینش..و نه دکتر نوبخت جوان و دم بخت!
عصبی به سمت ماشینم میرم و کیفم رو می اندازم روی صندلی عقب و می شینم پشت رل!
تا زمانیکه به خونه ام برسم فکرم درگیر یوسف و نوبخت می مونه و هر لحظه عصبی تر از قبل می شم!
بااین فکر که یوسف نمی خواد آدم بشه ..تصمیم می گیرم که امشب کمتر از همیشه بهش توجه کنم!
خودش همیشه شروع می کند..وگرنه من که از همه ی کارهایش می گذرم..حتی از..
کمی استراحت می کنم و بعد از اماده شدنم که خیلی هم بی حوصله این کار را انجام می دهم از ساختمان خارج میشم!
سپهر شایان رو توی پارکینگ می بینم ..
مرد جوان با دیدن من فوری سری به نشانه ی احترام تکان می دهد و به سمتم قدم بر می دارد.. دقایقی رو صرف احوالپرسی از خودش و دستش می کنم!
مرد جوان و قابل ستایشی به نظر می رسید و این رو می شد در همین چند برخورد اول هم فهمید.
هنوز پشت رل ماشین قرار نگرفته بودم که صدای زنگ گوشیم باعث میشه از استارت زدن دست بکشم!با دیدن اسم گیسو لبخندی میزنم و گوشی رو کنار گوشم قرار میدم.
-آذیـــن.. پس کجایی تــو؟!شب شد که!
لبخند می زنم و بعد از اینکه بهش یاداوری می کنم که سلام یادش رفته.. می گم که دارم به سمت خونه ی مامان ایناحرکت می کنم.
بعد از اینکه خیالش راحت میشه تماس رو قطع می کنه و من هم به راه می افتم!و این در حالیه که هنوزم از دست یوسف بیش از اندازه عصبیم!
romangram.com | @romangram_com